یارب چه بلا که عشق یارست

زو عقل به درد و جان فکارست

دل برد و جمال کرد پنهان

فریاد که ظلم آشکارست

گر جان منست ازو به جانم

من هیچ ندانم این چکارست

ناید بر من خیال او هیچ

وین هم ز خلاف روزگارست

کارم چو نگار نیست با او

زان بر رخ من ز خون نگارست

زو هیچ شمار برنگیرم

زیرا که جفاش بی‌شمارست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *