تووآوازه خوبی و من و زاری دل

تو و بیماری چشم و من و بیماری دل

شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست

درسواد سرزلف تو زبسیاری دل

برس ای عشق جوانمرد به فریاد مرا

که ازاین بیش ندارم سر غمخواری دل

نیست یک ذره که همرنگ سویدا نبود

در سراپای وجودم ز سیه کاری دل

می کند عشق مرا از دوجهان فارغبال

چون گرفتار نباشم به گرفتاری دل

محو عشق است و زهر نحودراو نقشی هست

ساده لوحی نتوان یافت به پرکاری دل

هست هرآینه را صیقل دیگر صائب

جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *