پسر گفتش گرت از جاه عارست

که حبّ جاه مطلوب کبارست

چو چشم از منصب و ازجاه برتافت

کرا دیدی که او از جاه سر تافت

ندیدی آنکه یوسف از بن چاه

بتخت سلطنت افتاد و در جاه

ندیدم در زمانه آدمی زاد

ز حب جاه و حب مال آزاد

زهر نوع آزمودم من بسی را

که گلخن را نشد گلشن کسی را

ور این هر دو کسی راگشت یکسان

بود این شخص حیوانی نه انسان

ولی چون آدمی ذوعقل باشد

خری نبود بجاهش نقل باشد

نه عیسی بر فلک رفتست از جاه

فرشته دایم از جهلست در چاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *