بسم الله الرحمن الرحیم : بنام کردگار هفت افلاک
در نعت سید المرسلین صلی اللّه علیه و سلم : ثنائی گو بر ارباب بینش
در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام : شبی آمد برش جبریل خرّم
حکایت : بأکافی یکی گفت ای سرافراز
در فضیلت صدیق رضی الله عنه : سر مردان دین صدیق اکبر
در فضیلت فاروق رضی الله عنه : امام مطلق و شمع دو عالم
در فضیلت ذی النورین رضی الله عنه : اساسی کز حیا ایمان نهادست
در فضیلت مرتضی رضی الله عنه : ز مشرق تا به مغرب گر امامست
آغاز کتاب : الا ای مشک جان بگشای نافه
المقالة الاولی : جهان گر دیدهای گم کرده یاری
جواب پدر : پدر گفتش زهی شهوت پرستی
المقالة الثانیة : پسر گفتش گر این شهوت نباشد
جواب پدر : پدر گفتش تو زنهار این میندیش
المقالة الثالثة : پسر گفتش که زن زانست مقصود
جواب پدر : پدر گفتش که فرزندست مطلوب
المقالة الرابعة : پسر گفتش دلم حیران بماندست
المقالة الخامسة : دوُم فرزند آمد با پدر گفت
جواب پدر : پدر گفتش که دیوت غالب آمد
المقالة السادسة : پسر گفتش که هر خلقی که هستند
جواب پدر : پدر گفتش که ای مغرور مانده
المقالة السّابعة : پسر گفتش که این کاری بلندست
جواب پدر : پدر گفتش که چیزی بایدت خواست
المقالة الثامنة : پسر گفتش بگو تا جادوئی چیست
جواب پدر : پدر گنج سخن را کرد در باز
المقالة التاسعة : سوم فرزند آمد با کمالی
جواب پدر : پدر گفتا که جهلت غالب آمد
المقالة العاشرة : پسر گفتش گرت از جاه عارست
جواب پدر : پدر گفتش درین شوریده زندان
المقالة الحادی عشر : پسر گفتش اگر در جاه باشم
جواب پدر : پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاه
المقالة الثانی عشر : پسر گفتش اگر جاهم حرامست
جواب پدر : پدر بگشاد الماس زبان را
المقالة الثالث عشر : در آمد چارمین فرزندِ زیبا
جواب پدر : پدر گفتش امل چون غالب آمد
المقالة الرابع عشر : پسر گفتش اگر آب حیاتم
جواب پدر : پدر بگشاد راهش در هدایت
المقالة الخامس عشر : درآمد پنچمین فرزندِ هشیار
جواب پدر : پدر گفتش چرا ملکت بکارست
المقالة السادس عشر : پسر گفتش که هرگز آدمی زاد
جواب پدر : پدر گفتش که ملک این جهانی
المقالة السابع عشر : پسر گفتش بر محبوب و معیوب
جواب پدر : پدر گفتش عزیزا چند گوئی
المقالة الثامن عشر : پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست
جواب پدر : پدر بگشاد مُهر از حقّهٔ لعل
المقالة التاسع عشر : ششم فرزند آمد دل پر اسرار
جواب پدر : پدر گفتش که حرصت غالب آمد
المقالة العشرون : پسر گفتش که درویشی بسیار
جواب پدر : پدر گفتش که چون زر سایه افکند
المقالة الحادی و العشرون : پسر گفتش بهر پندم که دادی
جواب پدر : پدر گفتش دماغت پُر غرورست
المقالة الثانی و العشرون : پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست
جواب پدر : پدر در پیش او کرد این حکایت
خاتمۀ کتاب : سخن گر برتر از عرش مجیدست
ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخههای دیگر : بنام آنک ملکش بی زوالست
در آغاز آلهی نامه : آلهی، نامه را آغاز کردم
فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و صحبه و سلم : این فصل در نسخه کتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بیت است، بیت اول و آخرش بروجه ذیل است:
(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش بسفر رفته بود : زنی بودست با حسن و جمالی
(۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد : شهی را سیمبر شهزادهای بود
(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش : مگر یک روز ابراهیم ادهم
(۱) حکایت سرپاتک هندی : بهندستان یکی را کودکی بود
(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا : مگر بودست جائی نانوائی
(۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد : شنیدم من که عزرائیل جانسوز
(۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست : ز عیسی آن یکی درخواست یک روز
(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام : حکیم ترمذی کرد این حکایت
(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن : مگر سلطانِ دین محمودِ غازی
(۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی : مگر یک روز سنجر شاه عالی
(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد : بزرگی بود از اصحاب توحید
(۱) حکایت کیخسرو و جام جم : نشسته بود کیخسرو چو جمشید
(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه : رسید اسکندر رومی بجائی
(۱) سکندر و وفات او : سکندر در کتابی دید یک روز
(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن : مگر محمود میشد در شکاری
(۱) حکایت پسر هارون الرشید : زُبَیده را ز هارون یک پسر بود
(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب : چنین گفت آن امیر دردمندان
(۱) حکایت بلُقیا و عفّان : برای خاتم ملک سلیمان
(۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند : عطا گفتست آن مرد خراسان
(۱) حکایت شیخ با ترسا : یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار
(۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او : امیری سخت عالی رای بودی
(۱) حکایت افلاطون و اسکندر : فلاطون آنکه استاد جهان بود
(۱) حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد : بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد
(۲) حکایت علوی وعالم ومخنّث که در روم اسیر شدند : یکی علوی یکی عالم یکی حیز
(۲) حکایت شیخ گرگانی با گربه : جهان صدق شیخ گورگانی
(۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت : وزیری را یکی زیبا پسر بود
(۲) حکایت مرد نمازی و مسجد وسگ : شبی در مسجدی شد نیک مردی
(۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد : جوانی داشت دیرینه رفیقی
(۲) حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود : مگر نمرود را چون هشتصد سال
(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او : براه بادیه گفت آن یگانه
(۲) حکایت بهلول و گورستان : مگر بهلول چوبی داشت در دست
(۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا : بحق گفتا کلیم عالم آرای
(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید : یکی تابوت میبردند بر دست
(۲) حکایت سنگ و کلوخ : مگر سنگ و کلوخی بود در راه
(۲) حکایت : یکی گفتست از اهل سلامت
(۲) حکایت نمرود : یکی کَشتی شکست و هفتصد تن
(۲) حکایت شیخ و مرغ همای : مگر میرفت شیخی کاردیده
(۲) حکایت هارون با بهلول : مگر روزی گذر میکرد هارون
(۲) حکایت باز با مرغ خانگی : ز مرغ خانگی بازی برآشفت
(۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش : مگر یک روز میشد با سپاهی
(۲) حکایت عیسی علیه السلام : مگر روح الله آن شمع دلفروز
(۲) گفتار بزرگی در شناختن حق : بزرگی گفت از پیرانِ این راه
(۲) حکایت آن بزرگ با خواجه علی طوسی : بزرگی هم نکودل هم نکو عقل
(۲) گفتار مرد خدای پرست : چنین گفتست روزی حق پرستی
(۳) حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق : سلیمان با چنان کاری و باری
(۳) حکایت ترسا بچه : یکی ترسای تاجر بود پر سیم
(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت : در افتادند در شهری سپاهی
(۳) مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا : مسیح پاک کز دنیا علو داشت
(۳) حکایت دیوانه به شهر مصر : بشهر مصر در شوریدهٔای بود
(۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید : یکی ترسا میان بسته بزنّار
(۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین : بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست
(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست : نجومی نیک میدانست آن شاه
(۳) حکایت درحال ارواح پیش از آفریدن اجسام : چنین گفتند کان مدت که ارواح
(۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد : چنین گفتست با یاران پیمبر
(۳) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه : مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز
(۳) حکایت قحط و جواب دادن طاوس : مگر شد آشکارا قحط سالی
(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد : بزرگی گفت پر شوقست جانم
(۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر : بسنجر گفت غزّالی که ای شاه
(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه : سلیمان کوزهٔ میخواست روزی
(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد : یکی بینندهٔ معروف بودی
(۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام : غلامی داشت مأمون خلیفه
(۳) حکایت نوشروان عادل : چنین گفتست نوشروانِ عادل
(۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد : زُبَیده بود در هودج نشسته
(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست : یکی پرسید ازان دیوانه مردی
(۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد : بپرسید از اویس آن پاک جانی
(۴) حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور : علی میرفت روزی گرمگاهی
(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت : یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت
(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد : یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود
(۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی : یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرد
(۴) حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان : بگرگان پادشاهی پیش بین بود
(۴) حکایت دیوانه که سر بر در کعبه میزد : یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز
(۴) حکایت سلطان محمود با ایاز : نشسته بود ایاز و شاه پیروز
(۴) حکایت : چنین گفتست آن پاکیزه ذاتی
(۴) حکایت زنان پیغامبر : زنان مصطفی یک روز با هم
(۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما : حسن میشد حسینش بود همبر
(۴) حکایت شوریده دل بر سر گور : یکی شوریدهٔ میشد سحرگاه
(۴) حکایت پیمبر در شب معراج : پیمبر در شب معراج ناگاه
(۴) حکایت لقمۀ حلال : رفیقی گفت با من کان فلانی
(۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود : مگر محمود میشد با سپاهی
(۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد : شهی در خشم رفت از مردِ درویش
(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان : یکی پرسید آن شوریده جان را
(۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی : چنین گفت اصمعی پیر یگانه
(۴) حکایت در ذمّ دنیا : چنین دادست صاحب شرع فتوی
(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور : شنیدم پادشاهی یک زنی داشت
(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد : زنی آورد طفلی را ببازار
(۴) حکایت وفات اسکندر رومی : چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون
(۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار : فرس میراند نوشروان چو تیری
(۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام : چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار
(۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود : مگر محمود با پنجه سواری
(۵) حکایت مرد ترسا که مسلمان شد : یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز
(۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار : چو ببریدند ناگه بر سر دار
(۵) حکایت ایّوب علیه السلام : چنین نقلست کایّوب پیمبر
(۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال : یکی صاحب جمال دلستان بود
(۵) حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل : شقیق بلخی آن شیخ مدرّس
(۵) حکایت رابعه رحمها الله : مگر چون رابعه صاحب مقامی
(۵) حکایت شبلی با سائل رحمه الله : مگر شبلی بمجلس بود یک روز
(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت : یکی دیوانهٔ کو بود در بند
(۵) حکایت مرد حریص و ملک الموت : حریصی در میان مست و هشیار
(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او : نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
(۵) حکایت سلطان محمود و گازر : مگر میرفت محمود جهاندار
(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد : جوانی را زنی دادند چون ماه
(۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی : یکی پرسید ازان دیوانه ساری
(۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام : چو یوسف را در افکندند در چاه
(۵) حکایت در ذمّ دنیا : چنین گفتست آن پاکیزه گوهر
(۵) حکایت ایاز و درد چشم او : مگر از چشم زخم چشم اغیار
(۵) حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن اودر آینه : مگر یوسف در آئینه نگاه کرد
(۵) حکایت مرد خاک بیز : چنین گفت آن یکی با خاک بیزی
(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ : یکی از خواجهٔ جُندی بپرسید
(۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام : چو پیش یوسف آمد ابن یامین
(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : عمر یک جزو از توریت بگرفت
(۶) حکایت غلبۀ عشق مجنون بر لیلی : چو مجنون درگه لیلی بدیدی
(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة : چنین گفتست آن شمع دلفروز
(۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات : در آن ساعت که محمود جهاندار
(۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست : مگردیوانهٔ شوریده برخاست
(۶) حکایت بهلول : مگر شوریده دل بهلول بغداد
(۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه : مگر روزی ایاز سیم اندام
(۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان : شبی برفی عظیم افتاد در راه
(۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم : حکیمی بود کامل مرزبان نام
(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق : بحربی رفت فاروق و ظفر یافت
(۶) حکایت حکیم با ذوالقرنین : حکیمی دید ذوالقرنین در راه
(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها : اُسامه گفت سیّد داد فرمان
(۶) حکایت پیر خالو سرخسی : سرخسی بود پیری خالوش نام
(۶) گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا : چنین گفتست عبّاسه که دینی
(۶) حکایت جرجیس علیه السلام : سه بار آن کافر اندر آتش و خون
(۶) حکایت احمد غزالی : به پیش پاک بازان دلفروز
(۶) حکایت ایّوب پیغامبر : بزرگی گفت ایّوب پیمبر
(۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار : مگر معشوق طوسی گرمگاهی
(۷) حکایت جوان گناه کار و ملایکۀ عذاب که برو موکّلند : چنین خواندم که در محشر جوانی
(۷) حکایت گبر که پُل ساخت : یکی گبری که بودی پیر نامش
(۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر : یکی زیبا پسر مهروی بودست
(۷) حکایت زلیخا : عزیزی از زلیخا کرد درخواست
(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند : ببریدند دزدی را مگر دست
(۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت : یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیار
(۷) حکایت لیث بوسنجه : برون شد لیث بوسنجه به بازار
(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند : بکاری بایزید عالم افروز
(۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش : فرستادست شیخ مهنه سه چیز
(۷) موعظه : چنین گفتست آن دانندهٔ پاک
(۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد : یکی پرسید ازان گستاخ درگاه
(۷) حکایت پادشاه و انگشتری : جهان را پادشاهی پاک دین بود
(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست : مگر پیری یکی دختر جوان خواست
(۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله : ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام
(۷) گفتار جعفر صادق : چنین کردند اصحاب ولایت
(۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام : مگر یک روز میشد یوسف پاک
(۷) حکایت ابوعلی فارمدی : چنین دادند ره بینان دمساز
(۷) حکایت اعرابی در حضرت نبوّت : یکی اعرابی آمد پیشِ مهتر
(۸) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ : یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
(۸) حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی : چنین نقلست در اخبار کان روز
(۸) سؤال مرد درویش از جعفر صادق : مگر پرسید آن درویش حالی
(۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله : مگر پوشیده چشمی بود در راه
(۸) تمثیل : بزرگی گفت ازل همچون کمانست
(۸) حکایت ماه و رشک او برخورشید : تو نشنیدی که پرسیدند از ماه
(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه : درآمد واسطی را انتباهی
(۸) حکایت موسی و مرد عابد : یکی عابد نیاسودی ز طاعت
(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام : مگر ابن المبارک بامدادی
(۸) حکایت ایاز با سلطان : ایاز سیمبر در خواب خوش بود
(۸) حکایت بزرجمهر با انوشیروان : چو از بوزرجمهر افتاد در خشم
(۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر : جوانی سرو بالا بود چون ماه
(۸) حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام : نشسته بود ابراهیمِ ادهم
(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق : شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق
(۸) حکایت شیخ علی رودباری : چنین گفتند جمعی هم دیاری
(۸) حکایت یحیی معاذ رازی : مگر یحیی معاذ آن مردِ محرم
(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه : چنین گفتست ابرهیم ادهم
(۸) سؤال کردن سائل از مجنون : بمجنون گفت آن یاری ز یاری
(۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت : پیمبر گفت بس مفسد زنی بود
(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست : مگر پرسید درویشی ز مجنون
(۹) گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد : یکی مجنون که رفتی در ملامت
(۹) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی : مگر بوالقاسم همدانی آنگاه
(۹) حکایت ابوبکر سفاله : چنین گفتست بوبکر سفاله
(۹) سؤال کردن مردی از مجنون : رفیقی گفت با مجنون گمراه
(۹) حکایت پیر زال سوخته دل : مگر یک روز در بازارِ بغداد
(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث : یکی پیری بخاری بود در راه
(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد : یکی حبشی بر پیغامبر آمد
(۹) حکایت ماه و شوق او با آفتاب : قمر گفتا که من در عشق خورشید
(۹) حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد : یکی مرغیست اندر کوه پایه
(۹) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد : چنین گفتست مجنون آن یگانه
(۹) حکایت محمود با درویش بر سر راه : مگر محمود میشد با سپاهی
(۹) حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند : چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد
(۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز : مگر محمود با اعزاز میشد
(۹) حکایت در ذمّ دنیا : یکی پرسید ازان دانای فتوی
(۹) حکایت شعیب علیه السلام : شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
(۹) حکایت بایزید با مرد مسافر : برای بایزید آمد ز جائی
(۹) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات : مگر شبلی امام عالم افروز
(۱۰) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع : چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
(۱۰) حکایت آن مجنون که تب داشت : یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت
(۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه : یکی دیوانه بود از اهل رازی
(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه : در آن ویرانه شد محمود یک روز
(۱۰) حکایت ابلیس : کسی پرسید از ابلیس کای شوم
(۱۰) حکایت آتش و سوخته : چو سنگ و آهن افتادند درکار
(۱۰) حکایت غزالی و ملحد : بغزّالی مگر گفتند جمعی
(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت : عروسی خواست مردی چون نگاری
(۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید : شبی در خواب دید آن مرد بیدار
(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان : چو غالب گشت بر بهلول سوداش
(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد : بدام افتاد روباهی سحرگاه
(۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت : مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف
(۱۰) حکایت سفیان ثوری رحمه الله : مگر سُفیان ثوری چون جوان بود
(۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز : بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه
(۱۰) حکایت شاهزاده و عروس : یکی شه زادهٔ خورشید فر بود
(۱۰) حکایت در اهل دوزخ : چنین نقلست کز آحادِ امّت
(۱۰) حکایت محمود با شیخ خرقانی : مگر محمود میآمد ز راهی
(۱۰) حکایت بایزید و زنّار بستن او : چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام
(۱۱) حکایت درخت بریده : درختی سبز را ببرید مردی
(۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان : بزرگانی که سر در چرخ سودند
(۱۱) حکایت ابوعلی فارمدی : چنین کرد آن قوی جان نکو عقل
(۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه : دعا میکرد آن داننندهٔ دین
(۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او : چو اسکندر بزاری در زمین خفت
(۱۱) سؤال آن درویش از شبلی : یکی پرسید از شبلی که در راه
(۱۱) سؤال موسی از حق سبحانه و تعالی : مگر پرسید موسی ازخداوند
(۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز : مگر سلطان دین محمود یک روز
(۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت : برای درمنه برخاست آن پاک
(۱۱) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او : یکی پیر معمّر بود در شام
(۱۱) حکایت مجنون و لیلی : مگر یک روز مجنون فرصتی یافت
(۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام : نوشته در قصص اینم عیان بود
(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز : مگر سلطان دین محمود پیروز
(۱۱) حکایت آهو که مشک از وی حاصل میشود : چنین گفتند استادان پیروز
(۱۱) مناجات ابراهیم ادهم : به پیش کعبه ابراهیم ادهم
(۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما : حسن یک روز رفت از بصره بیرون
(۱۲) حکایت شبلی رحمة الله علیه : چو شبلی را زیادت گشت شورش
(۱۲) حکایت گناه کار روز محشر : چنین نقلی درستست از پیمبر
(۱۲) حکایت دیوانه که میگریست : یکی دیوانه بودی بر سر راه
(۱۲) حکایت دیوانه : یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود
(۱۲) حکایت ابراهیم ادهم : مگر میرفت ابراهیم ادهم
(۱۲) پند کسری : چنین گفتست کسری باربدرا
(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه : محمد ابن عیسی کز لطیفه
(۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن : مگر یک روز محمود نکو روی
(۱۲) حکایت حلّاج با پسر : پسر را گفت حلّاج نکوکار
(۱۲) حکایت مجنون و لیلی : مگر یک روز مجنون در نشاطی
(۱۲) حکایت رندی که ازدکانی چیزی میخواست : یکی رندی میان داغ ودردی
(۱۳) حکایت موسی علیه السلام : بموسی گفت حق کای مرد اسرار
(۱۳) حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس : شبی موسی مگر میرفت بر طور
(۱۳) حکایت سلطان محمود و عرض سپاه : مگر سلطان دین محمود پیروز
(۱۳) مناجاة دیوانه با حق تعالی : بصحرا در یکی دیوانه بودی
(۱۳) حکایت حسن بصری و شمعون : حسن در بصره استاد جهان بود
(۱۳) مناجات آن بزرگ با حق تعالی : سحرگاهی بزرگی در مناجات
(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست : بر دیوانهٔ محمود بنشست
(۱۳) در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است : چنین نقلست در توراة کان کس
(۱۳) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک : کنیزی داشت عبدالله مسعود
(۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش : یکی دیوانه در بغداد بودی
(۱۴) گفتار شیخ در درآمدن دولت : به شیخی گفت مردی کای نکوکار
(۱۴) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود : چنین گفتست شعبی مردِ درگاه
(۱۴) حکایت دیوانهای که گلیم فروخت : گلیمی بود آن شوریده جان را
(۱۴) سخن گفتن آن مرد در غیبت : بزرگی بود میگفت و شنود او
(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود : در اوّل روز میشد بشرِ حافی
(۱۵) سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی : یکی پرسید ازان مجنونِ غمگین
(۱۵) حکایت زنبور با مور : یکی زنبور میآمد ز خانه
(۱۵)حکایت آن زن که طواف کعبه میکرد و مردی که نظر برو کرد : یکی عورت طواف خانه میکرد
(۱۶) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه : خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
(۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی : چنین نقلست از سلمان که یک روز
(۱۶) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر : مهستی دبیر آن پاک جوهر
(۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه : چنین گفتست شیخ مهنه یک روز
(۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد : یکی پیری مشوّش روزگاری
(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان : مگر یک روز محمود عدوبند
(۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز : سحرگاهی مگر محمود عادل
(۱۸) حکایت بهلول : یکی میرفت در بغداد بر رخش
(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان : بکوئی می فرو شد عیسی پاک
(۱۹) حکایت مرد مجنون و رعنایان : بره دربود مجنونی نشسته
(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد : مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار : یکی دیوانه چوبی بر نشسته
(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه : سپهداری برای کوتوالی
(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم : مگر محمود میشد بامدادی
(۲۳) حکایت مجنون : یکی پرسید از مجنون که چونی
(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد : جوانی بود سرگردان همیشه