فی التوحید باری تعالی جل و علا : آفرین جان آفرین پاک را
حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت : خورد عیاری بدان دلخسته باز
در نعت رسول ص : خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا
حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد : مادری را طفل در آب اوفتاد
فیفضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنه : خواجهٔ اول که اول یار اوست
فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه : خواجهٔ شرع آفتاب جمع دین
فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه : خواجهٔ سنت که نور مطلق است
فی فضیلةامیرالمؤمنین علی رضی الله عنه : خواجهٔ حق پیشوای راستین
درتعصب گوید : ای گرفتار تعصب مانده
حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد : چون عمر پیش اویس آمد به جوش
حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن : چونک آن بدبخت آخر از قضا
حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه : مصطفا جایی فرود آمد به راه
حکایت چوب خوردن بلال : خورد بر یک جایگه روزی بلال
حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش : گر علی بود و اگر صدیق بود
سخنی از رابعه : زو یکی پرسید کای صاحب قبول
درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپارد : سید عالم بخواست از کردگار
مجمع مرغان : مرحبا ای هدهد هادی شده
حکایت سیمرغ : ابتدای کار سیمرغ ای عجب
حکایت بلبل : بلبل شیدا درآمد مست مست
حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد : شهریاری دختری چون ماه داشت
حکایت طوطی : طوطی آمد با دهان پر شکر
گفتگوی خضر(ع) با دیوانهای : بود آن دیوانهٔ عالی مقام
حکایت طاووس : بعد از آن طاوس آمد زرنگار
قصه رانده شدن آدم از بهشت : کرد شاگردی سؤال از اوستاد
حکایت بط : بط به صد پاکی برون آمد ز آب
عقیدهٔ دیوانهای درباره دو عالم : کرد از دیوانهای مردی سؤال
داستان کبک : کبک بس خرم خرامان در رسید
حکایت سلیمان و نگین انگشتری او : هیچ گوهر را نبود آن سروری
داستان همای : پیش جمع آمد همای سایه بخش
احوال سلطان محمود در آن جهان : پاک رایی بود بر راه صواب
حکایت باز : باز پیش جمع آمد سر فراز
حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت : پادشاهی بود بس عالی گهر
حکایت بوتیمار : پس درآمد زود بوتیمار پیش
گفتگوی مرد دیدهور با دریا : دیدهور مردی به دریا شد فرود
حکایت کوف : کوف آمد پیش چون دیوانهای
حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود : حقهای زر داشت مردی بیخبر
حکایت صعوه : صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار
حکایت یعقوب و فراق یوسف : چون جدا افتاد یوسف از پدر
پرسش مرغان : بعد از آن مرغان دیگر سر به سر
حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود : پادشاهی بود بس صاحب جمال
حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت : گفت چون اسکندر آن صاحب قبول
حکایت محمود و ایاز : چون ایاز از چشم بد رنجور شد
جواب هدهد : هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
حکایت شیخ سمعان : شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
عزم راه کردن مرغان : چون شنودند این سخن مرغان همه
تحیر بایزید : بایزید آمد شبی بیرون ز شهر
حکایت مسعود و کودک ماهیگیر : گفت روزی شاه مسعود از قضا
حکایت خونیی که به بهشت رفت : خونیی را کشت شاهی در عقاب
حکایت سلطان محمود و خارکن : ناگهی محمود شد سوی شکار
حکایت شیخ نوقانی : شیخ نوقانی بنیشابور شد
حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند : بود آن دیوانه دل برخاسته
به کعبه رفتن رابعه : رابعه در راه کعبه هفت سال
حکایت دیوانهای که از مگس و کیک در عذاب بود : بود در کنجی یکی دیوانه خوار
حکایت مرد توبه شکن : کرده بود آن مرد بسیاری گناه
حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت : یک شبی روح الامین در سد ره بود
حکایت صوفی و انگبین فروش : صوفیی میرفت در بغداد زود
حکایت موسی و قارون : حق تعالی گفت قارون زار زار
حکایت زاهدی خودپسند که از مردهای احتراز جست : چون بمرد آن مرد مفسد در گناه
گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیز : گفت عباسه که روز رستخیز
گمشدن شبلی از بغداد : گم شد از بغداد شبلی چندگاه
خصومت دو مرقع پوش : در خصومت آمدند و در جفا
حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد : بود اندر مصر شاهی نامدار
حکایت گور کنی که عمر دراز یافت : یافت مردی گورکن عمری دراز
گفتار عباسه دربارهٔ نفس : یک شبی عباسه گفت ای حاضران
گفتگوی سالک ژندهپوش با پادشاه : ژندهای پوشید، میشد پیر راه
حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند : آن دو روبه چون به هم هم برشدند
حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت : غافلی شد پیش آن صاحب چله
احوال مالک دینار : مالک دینار را گفت آن عزیز
پند دیوانهای با خواجهای ناسپاس : خواجهای میگفت در وقت نماز
گفتار مردی پاکدین : پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی
حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت : نو مریدی داشت اندک مایه زر
نکتهای که شیخ بصره از رابعه پرسید : رفت شیخ بصره پیش رابعه
عابدی که پس از سالها عبادت به نوای مرغی دل خوش کرده بود : عابدی کز حق سعادت داشت او
حکایت شهریاری که قصری زرنگار کرد : شهریاری کرد قصری زرنگار
حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد : کرد آن بازاریی آشفته کار
حکایت عنکبوت و خانهٔ او : دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید : بس سبک مردی گران جان میدوید
سوگواری مردی که بیقرار و پند بیدلی به او : از پس تابوت میشد سوگوار
حکایت غافلی که عود میسوخت : عود میسوخت آن یکی غافل بسی
حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد : دردمندی پیش شبلی میگریست
حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد : تاجری مالی و ملکی چند داشت
حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد : خسروی میرفت در دشت شکار
حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد : چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
حکایت جنید که سر پسرش را بریدند : مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
حکایت مرگ ققنس : هست ققنس طرفه مرغی دلستان
سوگواری پسری که در مرگ پدر : پیش تابوت پدر میشد پسر
گفتار نایبی در دم مرگ : نایبی را چون اجل آمد فراز
گفتگوی عیسی با خم آب : خورد عیسی آبی از جویی خوش آب
گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگ : گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
راهبینی که از دست کسی شربت نمیخورد : راه بینی بود بس عالی نفس
حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد : پادشاهی بود نیکو شیوهای
گفتار مردی صوفی از روزگار خود : صوفیی را گفت مردی نامدار
حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست : گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
گفتار جنید دربارهٔ خوشدلی : سایلی بنشست در پیش جنید
حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز میکرد : یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد : خسروی میشد به شهر خویش باز
حکایت خواجهای که بایزید و ترمذی را در خواب دید : خواجهای کز تخمهٔ اکاف بود
گفتار شیخ خرقان در دم آخر : دردم آخر که جان آمد به لب
حکایت بندهای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند : بندهای را خلعتی بخشید شاه
دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت : داد از خود پیرتر کستان خبر
حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی : شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود
حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید : گفت ذو النون میشدم در بادیه
دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند : میندانم هیچکس در کون یافت
حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد : گفت یوسف را چو میبفروختند
گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر : آن یکی دانم ز بیخویشی خویش
گفتگوی شیخ غوری با سنجر : شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
سخن دیوانهای دربارهٔ عالم : نیم شب دیوانهای خوش میگریست
حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی میرفت : احمد حنبل امام عصر بود
حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد : هندوان را پادشاهی بود پیر
حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند : غازیی از کافری بس سرفراز
حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها : ده برادر قحطشان کرده نفور
حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژندهپوش : در خراسان بود دولت بر مزید
حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد : گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید : بود در کاریز بیسرمایهای
قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه : خاست اندر مصر قحطی ناگهان
حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند : بود آن دیوانه خون از دل چکان
گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد : واسطی میرفت سرگردان شده
پاسخ بایزید به نکیر و منکر : چون برفت از دار دنیا بایزید
حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او : بود درویشی ز فرط عشق زار
حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد : یک شبی محمود دل پر تاب شد
سقایی که از سقای دیگر آب خواست : میشد آن سقا مگر آبی به کف
حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد : شیخ بوبکر نشابوری به راه
حکایت رازجویی موسی از ابلیس : حق تعالی گفت با موسی به راز
عقیدهٔ مردی پاکدین دربارهٔ مبتدی : پاک دینی گفت آن نیکوترست
شیخی که از سگی پلید دامن در نچید : در بر شیخی سگی میشد پلید
حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود : عابدی بودست در وقت کلیم
حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود : داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی
حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد : صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود : بود مجنونی عجب در کوه سار
حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد : آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد : بود مستی سخت لایعقل، خراب
حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید : بود مردی شیردل خصم افکنی
حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست : محتسب آن مرد را میزد به زور
گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ : وقت مردن بوعلی رودبار
پیام خداوند به بندگان توسط داود : حق تعالی گفت ای داود پاک
نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد : گفت ایاز خاص را محمود خواند
مناجات رابعه با خداوند : رابعه گفتی که ای دانای راز
خطاب خالق با داود : خالق آفاق من فوق الحجاب
حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند : یافتند آن بت که نامش بود لات
حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد : گفت چون محمود شاه خسروان
حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا : چون زلیخا حشمت واعزاز داشت
حکایت خواجهای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند : خواجه زنگی را غلامی چست بود
گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ : بوعلی طوسی که پیر عهد بود
حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت : از نبی در خواست مردی پر نیاز
بیان وادی طلب : چون فرو آیی به وادی طلب
حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم : گفت چون حق میدمید این جان پاک
حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود : وقت مردن بود شبلی بیقرار
حکایت مجنون که خاک میبیخت تا لیلی را بیابد : دید مجنون را عزیزی دردناک
گفتار یوسف همدان دربارهٔ صبر : یوسف همدان، امام روزگار
گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبر : شیخ مهنه بود در قبضی عظیم
حکایت محمود و مردی خاکبیز : یک شبی محمود میشد بیسپاه
حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او : بیخودی میگفت در پیش خدای
بیان وادی عشق : بعد ازین وادی عشق آید پدید
حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد : خواجهای از خان و مان آواره شد
حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت : اهل لیلی نیز مجنون را دمی
حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود : گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی
حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران : در عجم افتاد خلقی از عرب
حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد : بود عالی همتی صاحب کمال
حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد : چون خلیل الله درنزع اوفتاد
بیان وادی معرفت : بعد از آن بنمایدت پیش نظر
حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد : بود مردی سنگ شد در کوه چین
حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت : عاشقی از فرط عشق آشفته بود
حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت : پاسبانی بود عاشق گشت زار
گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت : با کسی عباسه گفت ای مرد عشق
حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین : شد مگر محمود در ویرانهای
بیان وادی استغنا : بعد ازین وادی استغنا بود
حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد : در ده ما بود برنایی چو ماه
گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجود : یوسف همدان که چشم راه داشت
حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید : دیده باشی کان حکیم بی خرد
گفتار پیری مستغنی : گفت مردی مرد را از اهل راز
حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند : آن مگس میشد ز بهر توشهای
حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شد : بود شیخی خرقه پوش و نامدار
حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکتهای بگوید : آن مریدی شیخ را گفت از حضور
بیان وادی توحید : بعد از این وادی توحید آیدت
عقیدهٔ دیوانهای دربارهٔ عالم : گفت آن دیوانه را مردی عزیز
حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد : رفت پیش بوعلی آن پیر زن
راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار : گفت لقمان سرخسی کای اله
حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند : از قضا افتاد معشوقی در آب
حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه : گفت روزی فرخ و مسعود بود
بیان وادی حیرت : بعد ازین وادی حیرت آیدت
حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری : خسروی کافاق در فرمانش بود
مادری که بر خاک دختر میگریست : مادری بر خاک دختر میگریست
گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود : صوفیی میرفت، آوازی شنید
حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران میکرد : شیخ نصرآباد را بگرفت درد
نومریدی که پیر خود را به خواب دید : نو مریدی بود دل چون آفتاب
بیان وادی فقر : بعد ازین وادی فقرست و فنا
گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش : یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز
گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست : عاشقی روزی مگر خون میگریست
حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند : یک شبی پروانگان جمع آمدند
گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد : صوفیی میرفت چون بیحاصلی
حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند : پادشاهی ماه وش، خورشید فر
سال پاکدینی از نوری دربارهٔ راه وصال : پاک دینی کرد از نوری سؤال
سیمرغ در پیشگاه سیمرغ : زین سخن مرغان وادی سر به سر
گفتهٔ مجنون که دشنام لیلی را بر آفرین همهٔ عالم ترجیح میداد : گفت مجنون گر همه روی زمین
پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند : جملهٔ پرندگان روزگار
حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند : یوسفی کانجم سپندش سوختند
سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست : گفت چون در آتش افروخته
فی وصف حاله : کردی ای اعطار بر عالم نثار
گفتهٔ دانای دین هنگام نزع : چون به نزغ افتاد آن دانای دین
پند ارسطاطالیس بر اسکندر هنگام مردن او : چون بمرد اسکندر اندر راه دین
صوفی که از مردان حق سخن میگفت و خطاب پیری به او : صوفیی را گفت آن پیر کهن
گفتار مردی راهبین هنگام مرگ : راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ
گفتهٔ پاکدینی که سیسال عمر بیخود میگذارد : پاک دینی گفت سی سال تمام
گفتار شبلی که پس از مردن به خواب جوانمردی آمد : چون بشد شبلی ازین جای خراب
سال پیری راهبر از روحانیانی که نقد از هم میربودند : در رهی میرفت پیری راهبر
حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد : بوسعید مهنه با مردان راه
پاسخ عزیزی به سالات پروردگار در روز حشر : آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال
گفتار نظام الملک در حال نزع : چون نظام الملک در نزع اوفتاد
سال سلیمان از موری لنگ : چون سلیمان کرد با چندان کمال
حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد : بوسعید مهنه در حمام بود
… : پادشاهی بود عالم زان او