شمارهٔ ۱ : میپنداری که جان توانی دیدن
شمارهٔ ۲ : هرگه که تو طالب گهر خواهی بود
شمارهٔ ۳ : آن نقطه که کیمیای دولت آن است
شمارهٔ ۴ : قومی ز محال در جنون افتادند
شمارهٔ ۵ : جانهاست در آن جهان بر انبار زده
شمارهٔ ۶ : از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس
شمارهٔ ۷ : در عقل اصول شرع از جان بپذیر
شمارهٔ ۸ : قسمی که ز چرخ پرده در داشتهای
شمارهٔ ۹ : تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخست
شمارهٔ ۱۰ : نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُرد
شمارهٔ ۱۱ : هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایم
شمارهٔ ۱۲ : دردا که دلم واقف آن راز نشد
شمارهٔ ۱۳ : هم عقل درین واقعه مضطر افتاد
شمارهٔ ۱۴ : از معنی عشق اسم میبینم و بس
شمارهٔ ۱۵ : جان گرچه درین بادیه بسیار شتافت
شمارهٔ ۱۶ : دل در پی راز عشق، دلمرده بماند
شمارهٔ ۱۷ : دل بر سرِ این راه خطرناک بسوخت
شمارهٔ ۱۸ : دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافت
شمارهٔ ۱۹ : این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز
شمارهٔ ۲۰ : دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافت
شمارهٔ ۲۱ : رازی که دل من است سرگشتهٔ آن
شمارهٔ ۲۲ : شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنم
شمارهٔ ۲۳ : دل والِه و عقل مست و جان حیران است
شمارهٔ ۲۴ : دل او کاکح دیدار نداشت
شمارهٔ ۲۵ : آن قوم که جامه لاجوردی کردند
شمارهٔ ۲۶ : جان معنی لطف و قهر نتواند بود
شمارهٔ ۲۷ : هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتن
شمارهٔ ۲۸ : نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید
شمارهٔ ۲۹ : این درد جگرسوز که در سینه مراست
شمارهٔ ۳۰ : از دست بشد تن و توانم چه کنم
شمارهٔ ۳۱ : در حیرانی بنده وآزاد هنوز
شمارهٔ ۳۲ : تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد
شمارهٔ ۳۳ : گاه از شادی چو شمع میافروزم
شمارهٔ ۳۴ : جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا
شمارهٔ ۳۵ : زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است
شمارهٔ ۳۶ : بیچاره دلم که راحت جان میجست
شمارهٔ ۳۷ : هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست
شمارهٔ ۳۸ : پای از تو فرو شد به گِلم میدانی
شمارهٔ ۳۹ : آنها که درین درد مرا میبینند
شمارهٔ ۴۰ : دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافت
شمارهٔ ۴۱ : جز درد تو درمان دل ریشم نیست
شمارهٔ ۴۲ : حالم ز من سوخته خرمن بمپرس
شمارهٔ ۴۳ : هجرِ تو هلاکِ من بگوید با تو
شمارهٔ ۴۴ : غم کشته و رنج دیده خواهم مردن
شمارهٔ ۴۵ : چون کار ز دست رفت گفتار چه سود
شمارهٔ ۴۶ : گر جان گویم عاشق آن دیدار است
شمارهٔ ۴۷ : دل رفت و نگفت دلستانم که چه بود
شمارهٔ ۴۸ : عمری دل این سوخته تن در خون داد
شمارهٔ ۴۹ : جز جان، صفت جان، که تواند گفتن
شمارهٔ ۵۰ : جانی که به رمز، قصّهٔ جانان گفت
شمارهٔ ۵۱ : در فقر، دل و روی سیه باید داشت
شمارهٔ ۵۲ : سرّی که دلِ دو کَوْن خون داند کرد