گفتار نخست در عظمت ذات باریتعالی و نقص ادراک بشر : ای نبرده کسی به کنه تو راه
گفتار دوم در خلقت جهان : آن مهندس که این بنا پرداخت
صف زندان نمرهٔ یک : دیدهام من ز بام آنجا را
حکایت حاج واعظ قزوینی : شب آدینه هشتم آبان
در نیکامی و بدنامی می گوید : آه از انسان که چون شود سوی پست
در مذمت مخدرات و مسکرات : باده و این همه ز باده بتر
گفتار سوم سبب نظم کتاب : داشت امسال ماه فروردین
صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان : مثل مردمان خطا نشود
غزل مرادف : هرکه او یار محترم دارد
صف زندان نمرهٔ دو : پس ره نمرهٔ دو پیمودم
سبب بنای زندان : بهر آن شد بنای نمرهٔ یک
تمثیل : گشت مردی شریک پرخواری
حکایت دیوانهای که سنگ به چاه اندخت : کرد دیوانهای به چاه نگاه
تغییر زندان : نمرهٔ دو بود چو نمره یک
در صفت محبس تأمینات : اندرین حجرهام پس از خور و خواب
داستان شبی از شب های جوانی : در جوانی چنان که میدانی
خواب دیدن بهار سنائی را : خفته بودم شبی به خانهٔ خویش
در صفت شیّادان لفّاظ که با دانستن چند اصطلاح خود را عالم نامیده و درمجالس سخن می گویند : بود مردی ز هر هنر عاری
در فضیلت شاگردی کردن : ز اوستادی کهن بگیر سراغ
در وظیفهشناسی : رسم مکتب بود که استادت
داستان رفیق بیوجدان : داشت مردی جوان رفیقی چند
در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود بهدست رفیق بدگوهر : دیرگاهی بر این وَتیره گذشت
حکمت : پیش زن مدح دیگران مکنید
گفتار چهارم در صفت استاد گوید : گیتی از اوستاد باشد راست
در فواید اختصاص و تقسیم کارها میان مردم دانا : نیک بـنگر بـدان بـنای بلند
در فایدهٔ علوم : علم از بهر چیست ای استاد
حبس شدن بهار بار دیگر : دشمن بنده بود «درکهی»
در وصف باغچهٔ بهار و شرح حال او در خانه : موسم نوبهار خانهٔ من
خطاب به نزدیکان شاه : ای که نزد شه آبرو داری
گفتار پنجم در دین و آیین و صفت وجدان : هان بهارا مکوب آهن سرد
در اخلاق و نفوس زنان : این جوان داشت خانمی مقبول
دعوت شوهر زن را به کیش وجدان : داشت اصرار شوهر نادان
درشتی کردن شوهر با زن خود : گفت با زن که این اداهایت
نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار : یار طرار از این به تنگ آمد
محشور شدن دو خانواده : این کشاکش بسی نگشت دراز
جعل نامه و گرفتار ساختن مرد بیگناه : نامهای ساخت پس به خط رفیق
داستان مرد حکیم : داشت همسایهای به حبس مقیم
حکایت مرغ پیر که به دام افتاد : خواندم اندر حدیث « کنفوسیوس»
آمدن سرمایهداری و رفتن دین : تا که سرمایه یافت آزادی
حکایت محمود غزنوی : شد چو محمود غزنوی سوی ری
گفتار ششم عزیمت بهار به اصفهان و شرح آن : ماه مرداد چون به پایان شد
داستان مسافرت به یزد : هفتهای بود کاندر آن خانه
در شکایت از خالق : چون که نومید بودم از تهران
غزل در بیان مذهب نوخاستگان : مرد باید که دل دژم نکند
داستان حبس مرد حکیم : یار جست از حکیم زندانی
عاقبت کار وجدانفروش و رها شدن رفیق از بند : چون ز حبس جوان سه سال گذشت
ا ندرز : هرکه عرض کسان دهد بر باد
داستان مهندسی که گنجخانه ساخت : ظالمی داشت زر برون ز حساب
پنجمین ماه در زندان : تیر و مرداد هم به بنده گذشت
حبس شدن مدیر ناهید در اتاق بهار : شب بدیدم در آن سرا تختی
شمهای از تاریخ خراسان : گرچهزرتشتاز خراسان خاست
قطعه : لولیئی گفت با پسر، هشدار
سیل در اصفهان : در زمستان هوای اصفاهان
آخر سال : ماه اسفند نیز شد گذری
حکایت کسی که با پلنگ دوستی کرد و موشان را بیازرد : گرگ خوبی ز پردلان گروه
گفتار هفتم در سیاست و شرط ریاست : آنچه اکنون سیاستش خوانی
حکایت احمد شاه قاجار و مال اندوختن او : این چنین بود احمد قاجار
در عقل و علم : خرد و داد و راستی کرم است
خطاب به دروغگویان مصلح نما : ای درآورده بازی اصلاح
در مذمت سرکشی و عیبجویی : در بر مام و باب خاضع باش
شرح تفتیش کردن مأمورین دولت در راه : چون رسیدم به چند میلی ری
ملاقات دوم با آیرم : پس چندی امیر دولت بار
حکایت در بخل و امساک : چون به شاهی نشست پور زبیر
حکایت پیشوای سمرقند : در سمرقند پیشوایی بود
حیونات منقرضه : حیوانات سهمگین بزرگ
حکایت جود و بخشش محمود : بود محمود زابلستانی
گفتار نهم در تغییر اوضاع : کار کشور گرفت لون دگر
تمثیل : مردی از فاقه در امان آمد
حکایت اشرف خر : خود شنیدی حدیث اشرف خر
صفت عدالت : آسمانها ز دل برپا شد
حکایت گراز : در خیابان باغ، فصل بهار
در مذمت ظلم و ظالم : چون اساس زمانه گشت درست
حکایت عمالقه : خود شنیدی حدیث عوج عناق
حکایت در معنی: الناس علی سلوک ملوکهم : چون ز عهد مسیح پیغمبر
شرح ملاقات آیرم رئیس شهربانی : در «اوین» داشتم گلستانی
داستان کاردار : کارداری براند گرم بهدشت
در صفت پاسبان : پاسبان باید از نژاد اصیل
در صفت زن خوب : زنشناسم به روی همچو نگار
صفت زن بد : نیز دانم زنی ثقیل وگران
در طبیعت زن : راست خواهی زنان معمایند
فرار آیرم از ایران : میر لشگر ز من مکدر گشت
در ریاست سرپاس مختاری : داد شه جای او به مختاری
داستان انقلاب خراسان : و آن قضایا که در خراسان بود
گفتار دهم در صفت زن گوید : چادر و رویبند خوب نبود
گل و پروانه : بامدادان به ساحت گلزار
شعور پنهان و شعور آشکار : دو شعور است در نهاد بشر
خاتمهٔ کتاب شهید بلخی : بود روزی شهید بنشسته
گفتار هشتم بازگشت به تهران در اردیبهشت ۱۳۱۲ : آمد اردیبهشت، ای ساقی