داستان مهندسی که گنجخانه ساخت : ظالمی داشت زر برون ز حساب
عاقبت کار وجدانفروش و رها شدن رفیق از بند : چون ز حبس جوان سه سال گذشت
ا ندرز : هرکه عرض کسان دهد بر باد
آمدن سرمایهداری و رفتن دین : تا که سرمایه یافت آزادی
پنجمین ماه در زندان : تیر و مرداد هم به بنده گذشت
دعوت شوهر زن را به کیش وجدان : داشت اصرار شوهر نادان
نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار : یار طرار از این به تنگ آمد
درشتی کردن شوهر با زن خود : گفت با زن که این اداهایت
خواب دیدن بهار سنائی را : خفته بودم شبی به خانهٔ خویش
محشور شدن دو خانواده : این کشاکش بسی نگشت دراز