مثنوی : عاشقان ره به عشق می‌پویند

غزل : بی جمال تو، ای جهان افروز

مثنوی : دل ما، چون چراغ عشق افروخت

غزل : دل من، چون به عشق مایل شد

غزل : ای ملامت کنان بی‌حاصل

مثنوی : چون بدید این غزل بدین سان خوب

غزل : ای ز روی تو آفتاب خجل

مثنوی : آن غزال این غزل چو زیبا دید

غزل : جنت قرب جای ایشان است

غزل : هر دلی کان به عشق مایل نیست

مثنوی : هر که بر خوان این هوس خام است

غزل : در هوای تو جان و تن بارست

مثنوی : آن پری، بعد از آنکه تیر انداخت

غزل : تیری، ای دوست، برکش از ترکش

مثنوی : هر که را نیست عیش خوش بی‌دوست

غزل : دل و جانی است با من مشتاق

غزل : گر ز شمعت چراغی افروزیم

غزل : ای شده چشم جان من به تو باز

حکایت : بود صاحبدلی به دانش و هوش

غزل : عاشقی ترک خواب و خور کرده

غزل : آشکارا نهان کنم تا چند؟

مثنوی : دیده‌ای پاک بین همی باید

غزل : نیست کاری به آنم و اینم

مثنوی : ای خوش و فارغ، از غم ما پرس

غزل : ای ربوده دلم به رعنایی

غزل : دل دیوانه باز بر در عشق

مثنوی : اگر، ای آرزوی جان که تویی

غزل : سهل گفتی به ترک جان گفتن

غزل : دل چو در دام عشق منظور است