بخش ۱ : سخن گوی دهقان چه گوید نخست

بخش ۱ : گرانمایه جمشید فرزند او

بخش ۱ : منوچهر یک هفته با درد بود

بخش ۱ : چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت

بخش ۱ : به شاهی نشست از برش کیقباد

بخش ۱ : ازان پس چنین کرد کاووس رای

بخش ۱ : کنون ای سخن گوی بیدار مغز

بخش ۱ : چو لهراسپ بنشست بر تخت داد

بخش ۱ : یکی پیر بد نامش آزاد سرو

بخش ۱ : کنون آفرین جهان‌آفرین

بخش ۱ : کنون پادشاه جهان را ستای

بخش ۱ : به بغداد بنشست بر تخت عاج

بخش ۱ : چو شاپور بنشست بر تخت داد

بخش ۱ : چو شد پادشا بر جهان یزدگرد

بخش ۱ : چو بر تخت بنشست بهرام گور

بخش ۱ : چوگستهم وبندوی به آذرگشسپ

بخش ۱ : چو شیروی بنشست برتخت ناز

بخش ۱ : چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد

بخش ۲ : خجسته سیامک یکی پور داشت

بخش ۲ : یکی مرد بود اندر آن روزگار

بخش ۲ : کنون پرشگفتی یکی داستان

بخش ۲ : پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه

بخش ۲ : چنان شد ز گفتار او پهلوان

بخش ۲ : ازان پس به کاووس گوینده گفت

بخش ۲ : چنین گفت موبد که یک روز طوس

بخش ۲ : دو فرزند بودش به کردار ماه

بخش ۲ : سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان

بخش ۲ : چنین گوید آن پیر دانش‌پژوه

بخش ۲ : چنان بد که از تازیان صدهزار

بخش ۲ : بفرمود تا پیش او شد دبیر

بخش ۲ : کنون ای سراینده فرتوت مرد

بخش ۲ : بدانگه که شاه اردوان را بکشت

بخش ۲ : وزان پس پراگنده شد آگهی

بخش ۲ : ز شاهیش بگذشت چون هفت سال

بخش ۲ : دگر روز چون بردمید آفتاب

بخش ۲ : چو خسرو نشست از برتخت زر

بخش ۲ : بدان نامور گفت پاسخ شنو

بخش ۲ : عمر سعد وقاس را با سپاه

بخش ۳ : چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

بخش ۳ : چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

بخش ۳ : یکایک به شاه آمد این آگهی

بخش ۳ : چو دشت از گیا گشت چون پرنیان

بخش ۳ : بزد مهره در جام بر پشت پیل

بخش ۳ : چو نزدیک شهر سمنگان رسید

بخش ۳ : بسی برنیمد برین روزگار

بخش ۳ : همی رفت گشتاسپ پرتاب و خشم

بخش ۳ : چو یک چند سالان برآمد برین

بخش ۳ : غم آمد همه بهرهٔ گرگسار

بخش ۳ : بداختر چو از شهر کابل برفت

بخش ۳ : به گازر چنین گفت روزی که من

بخش ۳ : دلارای چون آن سخنها شنید

بخش ۳ : چو دارا به رزم اندرون کشته شد

بخش ۳ : به دل گفت موبد که بد روزگار

بخش ۳ : همی بود شاپور با داد و رای

بخش ۳ : چو بشنید زو این سخن یزدگرد

بخش ۳ : چنان بد که روزی به نخچیر شیر

بخش ۳ : چو پنهان شد آن چادر آبنوس

بخش ۳ : چوبشنید شیروی بگریست سخت

بخش ۳ : فرستادهٔ نیز چون برق و رعد

بخش ۴ : از آن پس برآمد ز ایران خروش

بخش ۴ : سوی خانه رفتند هر سه چوباد

بخش ۴ : چنان بد که روزی چنان کرد رای

بخش ۴ : سپیده چو از کوه سر برکشید

بخش ۴ : به رستم چنین گفت فرخنده زال

بخش ۴ : یکی مرد بیدار جوینده راه

بخش ۴ : چو یک بهره از تیره شب در گذشت

بخش ۴ : بدین داستان نیز شب برگذشت

بخش ۴ : چو چندی برآمد برین روزگار

بخش ۴ : بفرمود تا پیش او گرگسار

بخش ۴ : چو با خستگی چشمها برگشاد

بخش ۴ : چنان بد که روزی یکی تندباد

بخش ۴ : ز عموریه مادرش را بخواند

بخش ۴ : چو نه ماه بگذشت بر ماه‌چهر

بخش ۴ : چو هنگامه زادن آمد فراز

بخش ۴ : ز خاور چو خورشید بنمود تاج

بخش ۴ : جز از گوی و میدان نبودیش کار

بخش ۴ : ز پیش سواران چو ره برگرفت

بخش ۴ : چوبشنید بهرام کز روزگار

بخش ۴ : کنون شیرین بار بد گوش دار

بخش ۴ : چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد

بخش ۴ : شب تیره چون چادر مشک‌بوی

بخش ۵ : نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

بخش ۵ : نهفته چو بیرون کشید از نهان

بخش ۵ : چنان بد که مهراب روزی پگاه

بخش ۵ : برآسود پس لشکر از هر دو روی

بخش ۵ : ز ترکان طلایه بسی بد براه

بخش ۵ : دگر روز لشکر بیاراستند

بخش ۵ : چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

بخش ۵ : به مهر اندرون بود شاه جهان

بخش ۵ : چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید

بخش ۵ : برین ایستادند ترکان چین

بخش ۵ : ازان کار پر درد شد گرگسار

بخش ۵ : ازان نامداران سواری بجست

بخش ۵ : بگفت این و زان جایگه برگرفت

بخش ۵ : چنین گفت گویندهٔ پهلوی

بخش ۵ : چو آمد به نزدیکی بارگاه

بخش ۵ : بیامد به شبگیر دستور شاه

بخش ۵ : چنان بد که یک روز با تاج و گنج

بخش ۵ : دگر هفته با لشکری سرفراز

بخش ۵ : برفت و بیامد به ایوان خویش

بخش ۵ : رسیدند بهرام و خسرو بهم

بخش ۵ : هر آنکس که بد کرد با شهریار

بخش ۵ : ز گفتار او شاد شد ساوه شاه

بخش ۶ : چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

بخش ۶ : برآمد برین روزگار دراز

بخش ۶ : ورا پنج ترک پرستنده بود

بخش ۶ : ازان پس بیاسود لشکر دو روز

بخش ۶ : یکی راه پیش آمدش ناگزیر

بخش ۶ : فرستاده شد نزد قیصر ز شاه

بخش ۶ : خبر شد به نزدیک افراسیاب

بخش ۶ : چو یک پاس بگذشت از تیره شب

بخش ۶ : همی بود گشتاسپ دل مستمند

بخش ۶ : بپیچید و نامه بکردش نشان

بخش ۶ : جهانجوی پیش جهان‌آفرین

بخش ۶ : فرامرز چون سوک رستم بداشت

بخش ۶ : وزان جایگه بازگشتند شاد

بخش ۶ : چو بشنید مهران ز کید این سخن

بخش ۶ : یکی کاخ بود اردوان را بلند

بخش ۶ : چو شاپور شد همچو سرو بلند

بخش ۶ : چنین تا برآمد برین چندگاه

بخش ۶ : چو یوز شکاری به کار آمدش

بخش ۶ : چوخواهرش بشنید کامد ز راه

بخش ۶ : چو آوردم این روز خسرو ببن

بخش ۶ : فرخ زاد هر مزد با آب چشم

بخش ۶ : چنین گفت پس با سپه ساوه شاه

بخش ۷ : چنان بد که ضحاک را روز و شب

بخش ۷ : فرستادهٔ سلم چون گشت باز

بخش ۷ : پرستنده برخاست از پیش اوی

بخش ۷ : چو بشنید نوذر که قارن برفت

بخش ۷ : ز دشت اندر آمد یکی اژدها

بخش ۷ : بیامد سوی پارس کاووس کی

بخش ۷ : بیاورد گرسیوز آن خواسته

بخش ۷ : چنان بود قیصر بدانگه برای

بخش ۷ : همان چون بگفت این سخن شهریار

بخش ۷ : ازان پس بفرمود تا گرگسار

بخش ۷ : بفرمود تا بهمن آمدش پیش

بخش ۷ : چنین گفت رودابه روزی به زال

بخش ۷ : ز درگاه پرده فروهشت شاه

بخش ۷ : سکندر چو کرد اندر ایران نگاه

بخش ۷ : چو شد روی کشور به کردار قیر

بخش ۷ : کنون بشنو از دخت مهرک سخن

بخش ۷ : چو بر زد سر از برج شیر آفتاب

بخش ۷ : چنان بد که یک روز در بزمگاه

بخش ۷ : چو بنشست می خواست از بامداد

بخش ۷ : وزان روی شد شهریار جوان

بخش ۷ : دبیر جهاندیده راپیش خواند

بخش ۸ : فریدون به خورشید بر برد سر

بخش ۸ : یکی نامه بنوشت شاه زمین

بخش ۸ : رسیدند خوبان به درگاه کاخ

بخش ۸ : بشد ویسه سالار توران سپاه

بخش ۸ : چو از آفرین گشت پرداخته

بخش ۸ : چنان بد که ابلیس روزی پگاه

بخش ۸ : چو برگشت سهراب گژدهم پیر

بخش ۸ : هیونی بیاراست کاووس شاه

بخش ۸ : چو بشنید قیصر بر آن برنهاد

بخش ۸ : سخن چون بسر برد شاه زمین

بخش ۸ : چو یک پاس بگذشت از تیره شب

بخش ۸ : سخنهای آن نامور پیشگاه

بخش ۸ : چو شد روزگار تهمتن به سر

بخش ۸ : چو آن پاسخ نامه دارا بخواند

بخش ۸ : چو نامه بر کید هندی رسید

بخش ۸ : چنان بد که بی‌ماه روی اردوان

بخش ۸ : بسی برنیامد برین روزگار

بخش ۸ : ببود آن شب و خورد و گفت و شنید

بخش ۸ : وزان پس غم و شادی یزدگرد

بخش ۸ : برین‌گونه بگذشت سالی تمام

بخش ۸ : وزین روی بنشست بهرام گرد

بخش ۸ : یکی نامه بنوشت دیگر بطوس

بخش ۸ : برآشفت بهرام و شد شوخ چشم

بخش ۹ : چو آمد به نزدیک اروندرود

بخش ۹ : چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان

بخش ۹ : چو خورشید تابنده شد ناپدید

بخش ۹ : و دیگر که از شهر ارمان شدند

بخش ۹ : وزانجا سوی راه بنهاد روی

بخش ۹ : همی کرد پوزش ز بهر گناه

بخش ۹ : یکی نامه فرمود پس شهریار

بخش ۹ : چو خورشید تابنده بنمود پشت

بخش ۹ : یکی رومئی بود میرین به نام

بخش ۹ : چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه

بخش ۹ : وز انجا بیامد به پرده‌سرای

بخش ۹ : یکی کوه بد پیش مرد جوان

بخش ۹ : به نزدیک اسکندر آمد وزیر

بخش ۹ : فرستاده آمد به کردار باد

بخش ۹ : چو شب روز شد بامداد پگاه

بخش ۹ : کنون از خردمندی اردشیر

بخش ۹ : چو پالیزبان گفت و موبد شنید

بخش ۹ : بیامد سوم روز شبگیر شاه

بخش ۹ : ز لشکر گزین کرد بهرام شیر

بخش ۹ : وزان جایگه برکشیدند کوس

بخش ۹ : ازان دشت بهرام یل بنگرید

بخش ۱۰ : چو خورشید تابان برآمد ز کوه

بخش ۱۰ : چو از بلخ بامی به جیحون رسید

بخش ۱۰ : چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

بخش ۱۰ : گزین کرد زان رومیان مرد چند

بخش ۱۰ : وزین سو به دریا رسید اردشیر

بخش ۱۰ : چو از روم وز چین وز ترک و هند

بخش ۱۱ : فریدون نهاده دو دیده به راه

بخش ۱۱ : چو برخاست از خواب با موبدان

بخش ۱۱ : چو جاماسپ گفت این سپیده دمید

بخش ۱۱ : فرستاده برگشت زان مرز و بوم

بخش ۱۲ : چو خورشید گشت از جهان ناپدید

بخش ۱۲ : بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست

بخش ۱۳ : به سلم و به تور آمد این آگهی

بخش ۱۳ : چو خورشید خنجر کشید از نیام

بخش ۱۴ : سپه چون به نزدیک ایران کشید

بخش ۱۴ : چو نامه به مهر اندر آورد شاه

بخش ۱۴ : چو خورشید شد زرد لشکر براند

بخش ۱۴ : چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت

بخش ۱۵ : بدان گه که روشن جهان تیره گشت

بخش ۱۵ : به مهراب و دستان رسید این سخن

بخش ۱۵ : چو آن نامه برخواند اسفندیار

بخش ۱۵ : ببین این شگفتی که دهقان چه گفت

بخش ۱۶ : چو در کابل این داستان فاش گشت

بخش ۱۶ : چو خورشید برزد سر از کوهسار

بخش ۱۶ : چو آن نامه برخواند فور سترگ

بخش ۱۶ : ز شاپور زان‌گونه شد روزگار

بخش ۱۶ : همی‌تاخت خسرو به پیش اندرون

بخش ۱۷ : چنان دید گودرز یک شب به خواب

بخش ۱۷ : چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت

بخش ۱۷ : چو از رستم اسفندیار این شنید

بخش ۱۷ : چو بهرام و خسرو به هامون شدند

بخش ۱۷ : چو بگذشت لشکر بران تازه بوم

بخش ۱۷ : چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج

بخش ۱۸ : به شاه آفریدون یکی نامه کرد

بخش ۱۸ : بسا رنجها کز جهان دیده‌اند

بخش ۱۸ : چو بازآورید آن گرانمایه کین

بخش ۱۸ : ببود اندر آن شهر خسرو سه روز

بخش ۱۹ : به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه

بخش ۱۹ : به گودرز گفت آن زمان پهلوان

بخش ۱۹ : چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت

بخش ۱۹ : چو لشکر شد از خواسته بی‌نیاز

بخش ۱۹ : پراندیشه بود آن شب از کرم شاه

بخش ۲۰ : برین‌گونه یک چند گیتی بخورد

بخش ۲۱ : چو رستم بیامد به ایوان خویش

بخش ۲۱ : ز بیگانه قیصر به پرداخت جای

بخش ۲۲ : چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند

بخش ۲۲ : چوقیصر نگه کرد و نامه بخواند

بخش ۲۵ : وزان روی رستم به ایوان رسید

بخش ۲۵ : چو خورشید گردنده بی‌رنگ شد

بخش ۳۱ : چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه

بخش ۳۱ : چو بنهاد بر نامه‌بر مهر شاه

بخش ۳۱ : چوخورشید برزد سراز تیره کوه

بخش ۳۲ : چو بشنید شد نامه را خواستار

بخش ۳۳ : ازان پس بیامد به پرده‌سرای

بخش ۴۱ : چو آگاهی آمد به ایران که شاه

بخش ۴۳ : به بابل هم‌ان روز شد دردمند

بخش ۴۳ : بیامد ز میدان چو تیر از کمان

بخش ۴۳ : چنین تا خبرها به ایران رسید

بخش ۴۵ : ازان پس به هرسو یکی نامه کرد

بخش ۴۶ : برین سان همی خورد شست و سه سال

بخش ۴۷ : قلون بستد آن مهر وت ازان چو غرو

بخش ۵۰ : ازآن پس چو خاقان به پردخت دل

بخش ۶۱ : ازان پس چو گسترده شد دست شاه

: فرایین چو تاج کیان برنهاد