قصیدهٔ شمارهٔ ۱ : چون نای بینوایم از این نای بینوا
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ – آن راستگو خروس مجرب : شد مشک شب چو عنبر اشهب
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ : به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ – قطعهٔی گفتهام که دیوانیست : دلم از نیستی چو ترسانیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ – گویی مرا زبان و دهن نیست : امروز هیچ خلق چو من نیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ – بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت : این عقل در یقین زمانه گمان نداشت
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ : احوال جهان بادگیر، باد!
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ – کار من بین که چون شگفت افتاد : روزگاری است سخت بیبنیاد
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ : چون منی را فلک بیازارد
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – مرا بدانند آنها که شعر میدانند : چو سوده دوده به روی هوا برافشانند
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – چه فضلها بودم گر بحق حساب کنند : چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – وگر بنالم گویند ژاژ میخاید : دلم ز انده بیحد همی نیاساید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ : دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ : چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ – دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ : عمرم همی قصیر کند این شب طویل
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ – باران بهار در خزان بندم : تا کی دل خسته در گمان بندم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ – درد و تیمار دختر و پسرم : تیر و تیغ است بر دل و جگرم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ – ای وای امیدهای بسیارم : شخصی به هزار غم گرفتارم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ – چون رعد در جهان فتد آوازم : چون مشرف است همت بر رازم
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ – یک بهره به بوده همی نمانم : اوصاف جهان سخت نیک دانم
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ – تا مرگ مگر که وقف زندانم : از کردهٔ خویشتن پشیمانم
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ – من در مرنجم و سخن من به قیروان : مقصور شد مصالح کار جهانیان
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ – شبی سیاهتر از روی ورای اهریمن : چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ – بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من : ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار من
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ : بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – در عصر خزانها بهار کرده : ای ملک ملک چون نگار کرده
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ – در دشتها به وهم دویده : ای سرد و گرم چرخ کشیده
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ – پستی گرفت همت من زین بلند جای : نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ – با من چگونه بودی و بی من چگونهای؟ : ای لاوهور ویحک بی من چگونهای
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ – از این حزین تنگدل بندی : ای ابر گه بگریی و گه خندی
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ – تواند چنین زیست جاناوری؟ : جداگانه سوزم ز هر اختری