سر آغاز : به نام آنکه ما را نام بخشید
در دعای ممدوح خداوند زاده : خداوندا، به ارواح بزرگان
در مذمت روزگار : جهان خالیست، من در گوشه زانم
در مناجات : ازین گفتن، خدایا، شرم دارم
در احوال خویش و صفت ممدوح : در آن ایام کز من دور شد بخت
آغاز ده نامه : شنیدم کز هوسناکان جوانی
نامهٔ اول از زبان عاشق به معشوق : نسیم باد نوروزی، چه داری؟
غزل : عنایتها توقع دارم از تو
مثنوی : غلامی میکنم تا زنده باشم
آگاه شدن معشوق از حال عاشق : چو بشنید این سخن، بر زاری او
فرد : مرا جویی و از من دور مانی
تمامی سخن : دگر نوبت، چو باد نوبهاری
فرد : بگویم با تو سر سینهٔ خویش
خلاصهٔ سخن : کسی کو آزمود، آنگاه پیوست
حکایت : شبی پروانهای با شمع شد جفت
تمامی سخن : اگر با عقل داری آشنایی
نامهٔ دوم از زبان عاشق به معشوق : تو ای مهجور سر گردان، کدامی؟
غزل : تومینالی و کس را زان خبر نه
رسیدن نامهٔ معشوق به عاشق : چو بشنید این حدیث از هوش رفته
خلاصهٔ سخن : ضرورت خود یقینست این و آن را
حکایت : خبر دادند مجنون را که: لیلی
غزل : نمییابم برت چندان مجالی
نامه سوم از زبان عاشق به معشوق : مگر با ما سر یاری نداری؟
رسیدن نامهٔ عاشق به معشوق : چو آن شیرین سخن این نامه بر خواند
خلاصهٔ سخن : به قدر حسن خوبان دلفروزند
حکایت : گدایی گشت با شهزادهای جفت
تمای سخن : دل آن ماه نیز این فکر میکرد
نامهٔ چهارم از زبان معشوق به عاشق : زهی، سودای من گم کرده نامت
فرد : نخواهم با تو پیوستن به یاری
تمامی سخن : دل عاشق بدان فکرت چو برخاست
مثنوی : تو از من چون به زودی سیر گشتی
خلاصهٔ سخن : چرا بر زورمندی تند گردی؟
تمامی سخن : سمن بر تند شد از گفتن او
مثنوی : نخواهی گشت با وصلم هم آواز
خلاصهٔ سخن : برای او چه باشی اشک ریزان؟
تمامی سخن : ز چشم سوکوار اشکی چو باران
غزل : مشو عاشق، که جانت را بسوزد
شنیدن عاشق سخن معشوق را : برید دوست چون آورد نامه
خلاصهٔ سخن : از آن دلدار هر جایی چه خیزد؟
حکایت : جوانی خار کن بر خار میخفت
غزل : دل از ما بر گرفتی، یاد میدار
نامهٔ پنجم از زبان عاشق به معشوق : همانا، دیگری داری، نگارا
شنیدن معشوق سخن عاشق را : بدان آتش رخ آوردند چون دود
حکایت : کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ
نامه ششم از زبان معشوق به عاشق : اگر صد چون تومیرد غم ندارم
غزل : همان سنگین دل نامهربانم
شنیدن عاشق سخن معشوق را : به زودی قاصدی این نامه چون باد
حکایت : طبیبی با یکی از دردمندان
مثنوی : به بوی وصل بودم شادمانه
فرد : نشاید در تو پیوستن به یاری
رسیدن نامهٔ عاشق به معشوق : چو پیش عاشق آمد نامهٔ دوست
فرد : برآرم دست تا رویت به غارت
رسیدن نامهٔ عاشق به معشوق : چو گوش ماهرخ پر شد ز زاری
غزل : چو با من رای پیوندی نداری
نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوق : سبک خیز، ای نسیم نوبهاری
شنیدن معشوق سخن عاشق : به دست قاصدی داد این حکایت
خلاصهٔ سخن : نباید دوستان را دل شکستن
حکایت : به گل گفتند: بلبل بس حقیرست
تمامی سخن : پری، با آنکه واقف میشد از دوست
غزل : همانا با منت یاری همین بود
نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق : زهی! گرد جهان سر گشته از من
خلاصهٔ سخن : چه خوش باشد! سخن در پرده گفتن
حکایت : به خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟
تمامی سخن : چو دید آن عاشق دلسوز خسته
غزل : ز جام عاشقی مستم دگر بار
خلاصهٔ سخن : ز بهر آنکه ناچارست دیدن
نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوق : دگر بوی بهار آوردهای، باد
حکایت : بپرسیدند از محمود غازی:
مثنوی : که یار بیوفا با مهر شد جفت
تمامی سخن : دگر بار آن بت از خواری پشیمان
نامهٔ دهم از زبان معشوق به عاشق : زهی! از جام مهرت مست گشته
غزل : که روز غم بسر خواهد شد آخر
شنیدن عاشق سخن معشوق را : چو آمد نامهٔ معشوق چالاک
خلاصهٔ سخن : چه باک؟ امروز اگر ره دور باشد
حکایت : شنیدم حاجییی احرام بسته
تمامی سخن : اگر نتوان به دیر و زود کردن
در خاتمت کتاب : در آن مدت، که بود از محنت تب