آتش دل : به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
آرزوی مادر : جهاندیده کشاورزی بدشتی
آرزوی پرواز : کبوتر بچهای با شوق پرواز
آسایش بزرگان : شنیدهاید که آسایش بزرگان چیست:
آئین آینه : وقت سحر، به آینهای گفت شانهای
آشیان ویران : از ساحت پاک آشیانی
احسان بی ثمر : بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت
ارزش گوهر : مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل : بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
اشک یتیم : روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
امروز و فردا : بلبل آهسته به گل گفت شبی
امید و نومیدی : به نومیدی، سحرگه گفت امید
اندوه فقر : با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار
بلبل و مور : بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار
برگ گریزان : شنیدستم که وقت برگریزان
پایمال آز : دید موری در رهی پیلی سترک
بازی زندگی : عدسی وقت پختن، از ماشی
ای رنجبر : تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
بام شکسته : بادی وزید و لانهٔ خردی خراب کرد
ای گربه : ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
ای مرغک : ای مرغک خرد، ز اشیانه
باد بروت : عالمی طعنه زد به نادانی
برف و بوستان : به ماه دی، گلستان گفت با برف
بنفشه : بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
بهای جوانی : خمید نرگس پژمردهای ز انده و شرم
بهای نیکی : بزرگی داد یک درهم گدا را
بی پدر : به سر خاک پدر، دخترکی
بی آرزو : بغاری تیره، درویشی دمی خفت
پیام گل : به آب روان گفت گل کز تو خواهم
پایه و دیوار : گفت دیوار قصر پادشهی
پیک پیری : ز سری، موی سپیدی روئید
پیوند نور : بدامان گلستانی شبانگاه
تاراج روزگار : نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
جولای خدا : کاهلی در گوشهای افتاد سست
خوان کرم : بر سر راهی، گدائی تیرهروز
دریای نور : بالماس میزد چکش زرگری
توانا و ناتوان : در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
توشهٔ پژمردگی : لالهای با نرگس پژمرده گفت
تیرهبخت : دختری خرد، شکایت سر کرد
تهیدست : دختری خرد، بمهمانی رفت
تیر و کمان : گفت تیری با کمان، روز نبرد
تیمارخوار : گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامهٔ عرفان : به درویشی، بزرگی جامهای داد
جان و تن : کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
حقیقت و مجاز : بلبلی شیفته میگفت به گل
جمال حق : نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
چند پند : کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
خون دل : مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
حدیث مهر : گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
خاطر خشنود : بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
درخت بی بر : آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
دزد خانه : حکایت کرد سرهنگی به کسری
دزد و قاضی : برد دزدی را سوی قاضی عسس
دکان ریا : اینچنین خواندم که روزی روبهی
دو محضر : قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
زاهد خودبین : آن نشنیدید که در شیروان
سرنوشت : به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
راه دل : ای که عمریست راه پیمائی
رنج نخست : خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
سختی و سختیها : نهفتن بعمری غم آشکاری
دو همدرد : بلبلی گفت بکنج قفسی
دو همراز : در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
دیدن و نادیدن : شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل : شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر : گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای
ذره : شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
ذره و خفاش : در آنساعت که چشم روز میخفت
رفوی وقت : گفت سوزن با رفوگر وقت شام
روباه نفس : ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
روح آزاد : تو چو زری، ای روان تابناک
روح آزرده : بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
روش آفرینش : سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
سپید و سیاه : کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
شکنج روح : بزندان تاریک، در بند سخت
صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست : برزگری پند به فرزند داد
صید پریشان : شنیدم بود در دامان راغی
سرو سنگ : نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
شاهد و شمع : شاهدی گفت بشمعی کامشب
شرط نیکنامی : نیکنامی نباشد، از ره عجب
صاف و درد : غنچهای گفت به پژمرده گلی
سرود خارکن : بصحرا، سرود اینچنین خارکن
سعی و عمل : براهی در، سلیمان دید موری
سفر اشک : اشک طرف دیده را گردید و رفت
سیه روی : بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
شب : شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
شباویز : چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شکایت پیرزن : روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
شکسته : با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
شوق برابری : نارونی بود به هندوستان
طفل یتیم : کودکی کوزهای شکست و گریست
طوطی و شکر : تاجری در کشور هندوستان
عشق حق : عاقلی، دیوانهای را داد پند
عمر گل : سحرگه، غنچهای در طرف گلزار
غرور نیکبختان : ز دامی دید گنجشگی همائی
فرشتهٔ انس : در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
کعبهٔ دل : گه احرام، روز عید قربان
فریب آشتی : ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
فلسفه : نخودی گفت لوبیائی را
کارگاه حریر : به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
کاروان چمن : گفت با صید قفس، مرغ چمن
کوته نظر : شمع بگریست گه سوز و گداز
عهد خونین : ببام قلعهای، باز شکاری
عیبجو : زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
فریاد حسرت : فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
قائد تقدیر : کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی : سرو خندید سحر، بر گل سرخ
قلب مجروح : دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کارآگاه : گربهٔ پیری، ز شکار اوفتاد
کارهای ما : نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
کرباس و الماس : یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
کمان قضا : موشکی را بمهر، مادر گفت
کودک آرزومند : دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
کوه و کاه : بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
کیفر بی هنر : بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گره گشای : پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گفتار و کردار : به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل سرخ : گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
گل و خار : در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
گنج درویش : دزد عیاری، بفکر دستبرد
گوهر و سنگ : شنیدستم که اندر معدنی تنگ
گریهٔ بی سود : باغبانی، قطرهای بر برگ گل
گل پنهان : نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
گذشتهٔ بی حاصل : کاشکی، وقت را شتاب نبود
گرگ و سگ : پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گرگ و شبان : شنیدستم یکی چوپان نادان
گل بی عیب : بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده : صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
گل خودرو : بطرف گلشنی، در نوبهاری
گل و خاک : صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
گل و شبنم : گلی، خندید در باغی سحرگاه
گلهٔ بیجا : گفت گرگی با سگی، دور از رمه
گنج ایمن : نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گوهر اشک : آن نشنیدید که یک قطره اشک
لطف حق : مادر موسی، چو موسی را به نیل
معمار نادان : دید موری طاسک لغزندهای
نا آزموده : قاضی بغداد، شد بیمار سخت
نغمهٔ صبح : صبح آمد و مرغ صبحگاهی
مست و هشیار : محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
ناتوان : جوانی چنین گفت روزی به پیری
نکتهای چند : هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد
نکوهش بیجا : سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
نکوهش نکوهیده : جعل پیر گفت با انگشت
نوروز : سپیدهدم، نسیمی روح پرور
مادر دوراندیش : با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
مرغ زیرک : یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
مناظره : شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت
مور و مار : با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
نا اهل : نوگلی، روزی ز شورستان دمید
نامه به نوشیروان : بزرگمهر، به نوشینروان نوشت که خلق
نشان آزادگی : به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
نغمهٔ خوشهچین : از درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
نغمهٔ رفوگر : شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
نکوهش بیخبران : همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
همنشین ناهموار : آب نالید، وقت جوشیدن
یاد یاران : ای جسم سیاه مومیائی
قطعه : ما نیز در دیار حقیقت، توانگریم
قطعه : گر شمع را ز شعله رهائی است آرزو
قطعه : بی رنج، زین پیاله کسی می نمیخورد
بیت : خیال آشنائی بر دلم نگذشته بود اول
بیت : بکوش و دانشی آموز و پرتوی افکن
بیت : دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن
بیت : طائری کز آشیان، پرواز بهر آز کرد
بیت : با قضا، چیره زبان نتوان بود
بیت : دور جهان، خونی خونخوارهاست
بیت : سزای رنجبر گلشن امید، بس است
نهال آرزو : ای نهال آرزو، خوش زی که بار آوردهای
نیکی دل : ای دل، اول قدم نیکدلان
قطعه : ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام : اینکه خاک سیهش بالین است
ابیات پراکنده : خیال کژ به کار کژ گواهی است
هرچه باداباد : گفت با خاک، صبحگاهی باد
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سرودهام : پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
بیت : برهنمائی چشم، این ره خطا رفتم
جوجهٔ نافرمان : دوست گرامی آقای رضا سیمی این شعر را برای گنجور ارسال کردهاند که به گفتهٔ ایشان در کتابهای فارسی بچهها چاپ شده بوده و بزرگترها از آن خاطره دارند و طبق نقل ایشان شاعر آن خانم اعتصامی است.
زن در ایران : زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
آرزوها (۱) : ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
آرزوها (۲) : ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
آرزوها (۳) : ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
آرزوها (۴) : ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
آرزوها (۵) : ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
قطعه – مرد پندارند پروین را، چه برخی ز اهل فضل : از غبار فکر باطل، پاک باید داشت دل