بخش ۱۰۱ : من سخن گویم، تو کانایی کنی
بخش ۱۰۲ : دستگاه او نداند کز چه روی؟
بخش ۱۰۳ : شو، بدان گنج اندرون خمی بجوی
بخش ۱۰۴ : چون یکی جبغبوت پستانبند اوی
بخش ۱۰۵ : خم و خنبه پر ز انده، دل تهی
پاره ۱ : باندا نمودند و خشور را
پاره ۲ : کفن حله شد کرم بهرامه را
پاره ۳ : به کوه اندرون گفت: کمکان ما
پاره ۴ : توانی برو کار بستن فریب
بخش ۷۸ : از همالان وز برادر من فزون