پاره ۱ : باندا نمودند و خشور را
پاره ۲ : کفن حله شد کرم بهرامه را
پاره ۳ : به کوه اندرون گفت: کمکان ما
پاره ۴ : توانی برو کار بستن فریب
پاره ۵ : گرفت آب کاشه ز سرمای سخت
پاره ۶ : ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت
پاره ۷ : چو گشت آن پریروی بیمار غنج
پاره ۸ : سگالندهٔ چرخ مانند غوچ
پاره ۹ : که بر آب و گل نقش ما یاد کرد
پاره ۱۰ : به دشمن بر، از خشم آواز کرد
پاره ۱۱ : نفس را به عذرم چو انگیز کرد
پاره ۱۲ : زهر خاشهای خویشتن پرورد
پاره ۱۳ : نشست وسخن را همی خاش زد
پاره ۱۴ : ببادافره جاودان کردمند
پاره ۱۵ : یکی بزم خرم بیاراستند
پاره ۱۶ : تن خنگ بید، ارچه باشد سپید
پاره ۱۷ : کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار
پاره ۱۸ : درخش، ارنخندد به وقت بهار
پاره ۱۹ : به دامم نیامد بسان تو گور
پاره ۲۰ : رسیدند زی شهر چندان فراز
پاره ۲۱ : چه خوش گفت مزدور با آن خدیش:
پاره ۲۲ : تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک
پاره ۲۳ : فگندند بر لاد پر نیخ سنگ
پاره ۲۴ : به یک باد اگر بیشتر تار رنگ
پاره ۲۵ : دو جوی روان از دهانش زخلم
پاره ۲۶ : بهارست همواره هر روزیم
پاره ۲۷ : مکن خویشتن از ره راست گم
پاره ۲۸ : به دشت ار به شمشیر بگزاردم
پاره ۲۹ : اگر باشگونه بود پیرهن
پاره ۳۰ : جگر تشنگانند بیتوشگان
پاره ۳۱ : وگر پهلوانی ندانی زبان
پاره ۳۲ : که هرگه که تیره بگرددجهان
پاره ۳۳ : بداندیش دشمن برو ویل جو
پاره ۳۴ : سرشک از مژه همچو در ریخته
پاره ۳۵ : نشسته به صد چشم بر بارهای
پاره ۳۶ : لب بخت پیروز را خنده ای
پاره ۳۷ : میلفنج دشمن، که دشمن یکی
پاره ۳۸ : ایا خلعت فاخر از خرمی
پاره ۳۹ : جوان بودم و پنبه فخمیدمی
پاره ۴۰ : جوان چون بدید آن نگاریده روی
پاره ۴۱ : به خنیاگری نغز آورد روی
پاره ۴۲ : به چشم دلت دید باید جهان
پاره ۴۳ : بدین آشکارت ببین آشکار