سر آغاز : شنیدم که در وقت نزع روان
حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست : ز دریای عمان برآمد کسی
گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان : نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست
گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم : تو کی بشنوی نالهٔ دادخواه
حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان : شنیدم که در مرزی از باختر
در معنی شفقت بر حال رعیت : شنیدم که فرماندهی دادگر
حکایت در شناختن دوست و دشمن را : شنیدم که دارای فرخ تبار
هم در این معنی : خبر یافت گردنکشی در عراق
حکایت در معنی شفقت : یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت اتابک تکله : در اخبار شاهان پیشینه هست
حکایت : شبی دود خلق آتشی برفروخت
حکایت ملک روم با دانشمند : شنیدم که بگریست سلطان روم
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی : مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد : خردمند مردی در اقصای شام
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان : مها زورمندی مکن با کهان
حکایت عابد و استخوان پوسیده : شنیدم که یک بار در حلهای
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی : چنان قحط سالی شد اندر دمشق
اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن : خبرداری از خسروان عجم
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها : نکوکار مردم نباشد بدش
حکایت شحنه مردم آزار : گزیری به چاهی در افتاده بود
حکایت حجاج یوسف : حکایت کنند از یکی نیکمرد
حکایت پادشاه غور با روستایی : شنیدم که از پادشاهان غور
گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی : همی تا برآید به تدبیر کار
در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان : الا تا بغفلت نخفتی که نوم
گفتار اندر بیوفائی دنیا : جهان ای پسر ملک جاوید نیست
حکایت : چو الپ ارسلان جان به جانبخش داد
حکایت در این معنی : یکی را حکایت کنند از ملوک
در تغیر روزگار و انتقال مملکت : شنیدم که در مصر میری اجل
گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن : دلاور که باری تهور نمود
حکایت قزل ارسلان با دانشمند : قزل ارسلان قلعهای سخت داشت
گفتار اندر دلداری هنرمندان : دو تن، پرور ای شاه کشور گشای
حکایت مأمون با کنیزک : چو دور خلافت به مأمون رسید
گفتار اندر حذر کردن از دشمنان : نگویم ز جنگ بد اندیش ترس
حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر : شنیدم که از نیکمردی فقیر
حکایت زورآزمای تنگدست : یکی مشت زن بخت روزی نداشت
حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد : حکایت کنند از جفا گستری
گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر : میان دو بد خواه کوتاه دست
گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده : به پیکار دشمن دلیران فرست
گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی : چو شمشیر پیکار برداشتی
گفتار اندر پوشیدن راز خویش : به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید : گرت خویش دشمن شود دوستدار