سر آغاز : ز خاک آفریدت خداوند پاک
حکایت در این معنی : یکی قطره باران ز ابری چکید
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت : جوانی خردمند پاکیزه بوم
حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا : شنیدستم که از راویان کلام
حکایت بایزید بسطامی : شنیدم که وقتی سحرگاه عید
حکایت دانشمند : فقیهی کهن جامهای تنگدست
حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه : یکی پادشهزاده در گنجه بود
حکایت : شکر خندهای انگبین میفروخت
حکایت در معنی تواضع نیکمردان : شنیدم که فرزانهای حق پرست
حکایت در معنی عزت نفس مردان : سگی پای صحرا نشینی گزید
حکایت در محرومی خویشتن بینان : یکی در نجوم اندکی دست داشت
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان : بزرگی هنرمند آفاق بود
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی : ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور : کسی راه معروف کرخی بجست
حکایت در معنی سفاهت نااهلان : طمع برد شوخی به صاحبدلی
حکایت حاتم اصم : گروهی برآنند از اهل سخن
حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست : یکی را چو سعدی دلی ساده بود
حکایت زاهد تبریزی : عزیزی در اقصای تبریز بود
حکایت لقمان حکیم : شنیدم که لقمان سیهفام بود
حکایت جنید و سیرت او در تواضع : شنیدم که در دشت صنعا جنید
حکایت زاهد و بربط زن : یکی بربطی در بغل داشت مست
حکایت صبر مردان بر جفا : شنیدم که در خاک وخش از مهان
حکایت امیرالمومنین علی (ع) و سیرت پاک او : کسی مشکلی برد پیش علی
حکایت ذوالنون مصری : چنین یاد دارم که سقای نیل