حکایت : چوانی هنرمند فرزانه بود
سر آغاز : نفس مینیارم زد از شکر دوست
حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی : شبی در جوانی و طیب نعم
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری : جوانا ره طاعت امروز گیر
حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت : فرو رفت جم را یکی نازنین
موعظه و تنبیه : خبر داری ای استخوانی قفس
حکایت در معنی ادراک پیش از فوت : شبی خوابم اندر بیابان فید
حکایت : قضا زندهای رگ جان برید
حکایت مست خرمن سوز : یکی غله مرداد مه توده کرد
حکایت عداوت در میان دو شخص : میان دو تن دشمنی بود و جنگ
حکایت در عالم طفولیت : ز عهد پدر یادم آید همی
حکایت زلیخا با یوسف (ع) : زلیخا چو گشت از می عشق مست
مثل : پلیدی کند گربه بر جای پاک
حکایت سفر حبشه : غریب آمدم در سواد حبش