ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح : اندر آمد چو ماه در شبگیر
اندر صفت مرید : لب چو بگشاد پیر فرزانه
صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید : گفتم ای ایزد سرشته ز نور
جوابها که با نفس کلّی گوید : گفت من دست گرد لاهوتم
اندر عذر انبساط گوید : چون خرد در لبت به جان نگرم
در چشم نگاه داشتن گوید قالَ النّبی علیهالسّلام: النّظر سهم منِ سهامِ الشیطان : آنچه بر تن قبول بر جان رد
حکایت : آن شنیدی که در گه عیسی
اندر صفت خوب روی بدخوی گوید : آنکه با نقشهای زیبااند
اندر شرح خوب و زشت گوید : خوب را از برای دستِ فراخ
اندر صفت شاهدان گوید : شاهد پیچ پیچ را چکنی
اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید : آن نگاری که سوی او نگری
در مذمت شهوت راندن : شهوت ار جانت بارّه باز کند
حکایت : دید وقتی یکی پراگنده
اندر مذمّت دنیا و وصف ترک او : کی بود جز به چشم ابلهوش
اندر طلب دنیا : هرکه جست از خدای خود دنیی
اندر مذمّت کسانی که به جامه و لقمه مغرور باشند : جامه از بهر عورت عامه است
در طلب دنیا و غرور او گوید : زینة اللّٰه نه اسب و زین باشد
اندر مذمّت مال دوست : سفله چون خواند رو به مهمانش
اندر مذمّت شراب گوید : مرد دینی شراب تا چکند
حکایة و مثل : گفت بهلول را یکی داهی
حکایت : به گدایی بگفتم ای نادان
حکایت : گفت مردی ز ابلهی رازی
التمثّل فی اکل الرّبا، اَکل الرّبا کمَن یأکل ناراللظی : گفت روزی به جعفرِ صادق
اندر نقص دنیا گوید : دنیی ارچه ز حرص دلبر تست
اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه : تو به قوت خلیفهای به گهر
در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند : معرفت را شرفت پناهِ شماست
اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید : ای بلندان به عقل و جان شریف
در متابعت نفس و هواناکردن گوید : ای همه ساله هم به مایهٔ دیو
در حرص و شهوت و خشم گوید : بر سه نوع از ستور و دیو و ددست
در رنج و زیان جان از تن : فاقه منمای بیش از این جان را
در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود : تنت از چرخ و طبع دارد ساز
اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات : سبب خشم و شهوت از لقمهست
اندر حشر و نشر الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون : تا تو زین منزل آدمی نروی
فی التّمثّل : در طمع زین سگان مزبله پوی
ذکر اظهار حال آن سرای فی یومالقیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون : روز دین دستِ دست رس نبود
فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر : آدمی گرچه بر زمانه مهست
در انسانی و حیوانی گوید : هست ترکیب نفسِ انسانی
حکایت در این معنی : پیش از آدم ز دست کوتاهی
اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد : از هوا و ز طبع در انسان
اندر بیان ظلومی و جهولی انسان کما قالاللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا : هیچ بدنامی آدمی را پیش
اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن : اوّلین بند در رهِ آدم
فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر : می همی خور کنون به بوی بهار
فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح : مرد کو عاشق دوگانه بُوَد
حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی : آن بنشنیدهای که در راهی
اندر مذمّت بددلی و بددل : مثلست این که در عذابکده
حکایت در شجاعت و غیرت : از زره بود پشتِ حیدر فرد
حکایت در این معنی : نه بپرسید از جحی حیزی
التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روحاللّٰه و تجریده : روح را چون ببرد روح امین
حکایت روحاللّٰه علیهالسّلام و ترک دنیا و مکالمهٔ او با ابلیس : در اثر خواندهام که روحاللّٰه
اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی : آز را از درون خود پیوست
در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن : مبر این زندگی به صدرِ سعیر
در تسویت پارسی و تازی : فضل دین در رهِ مسلمانیست
التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء : آن شنیدی که در طواف زنی
اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة : شُکر انصاف بر زبان بهار
در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست : علم خوان تات جان قبول کند
حکایت : خواست وقتی ز عجز دینداری
اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید : مر سران را چو طامع و می خوار
اندر صفت نقص دنیا : مال بر کف چو پیل بر کشتیست
التمثل فی اصحاب المغرورین : آن شنیدی که بود مردی کور
حکایت : آن شنیدی که در ولایت شام
حکایت : بود در روم بلبل و زاغی
حکایت : بود در شهر بلخ بقّالی
حکایت : آن سلیمان که در جهان قدر
حکایت : گفت در وقت مرگ اسکندر
حکایت : آن شنیدی که با سکندر راد