در بیهوده خندیدن : خندهٔ هرزه کار غُمر بود
فی طول العمر والحسرة مع ذلک : نوح را عمر جمله ده صد بود
تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم : داشت لقمان یکی کریجی تنگ
در مرگ گوید : فرش عمرت نوشته در شومی
حکایت مرد یخ فروش التمثّل فی دارالغرور : مثلت هست در سرای غرور
اندر طلب بهشت به سالوسی : مرغ و حور از بهشت ابدانست
فی صفة الموت : جر دو رنگی نشد ز مرگ هلاک
تمثیل در احوال گذشتگان جهان بیوفا : از ثَری تا به اوج چرخ اثیر
صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان : زان ملوک عجم که در تاریخ
در صفت مرگ پیامبران علیهمالسّلام : تا بگوید ز انبیا و رسل
در صفت موت بنیآدم از خاصّه و عامه : زان بنیآدم از صغار و کبار
در نکوهش این جهان : اینکه اقلیم بیم و امیدست
در بقا و فنای جسم و جان گوید : در جهانی که عقل و ایمانست
اندر زهد ریایی : زهد ورزی برای مُرداری
اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید : در جهانی چه بایدت بودن
در دوازده برج گوید : برهٔ چرخ هست مردم خوار
در نکوهش حرص گوید : حرص بگذار و ز آز دست بدار
فصل فی صفةالافلاک والبروج والسّماء والارض و ما بینهما منالعجایب ذکر الافلاک و ما فیها منالعجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب : چندگویی ز چرخ و مکر و فنش
در شهوت و آز گوید : چیست دنیا و خلق و استظهار
در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها : آنچه ارکانی و آنچه گردونیست
حکایة فی اصحاب الفغلة : آن چنان شد که در زمین هری
فی ترک العادة بالمجاهدة : چکنی در کنار مادر خو
تمثیل در مذمّت دوستی دنیا : ای گرفته به دست حرص و امل
فی تسلّی قلوب الاخوة والاخوات : شوی خود را زنی بدید دژم
فصل فیالحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء در دوستی و دشمنی : مردم از زیرکان دژم نشود
فی ذکر رفقاء السّوء : دوستی با مُقامر و قلّاش
فی ترک المخالطة معالاوباش : خلق جز مکر و بند و پیچ نیند
حکایت در محبّت و دوستی خالص : دوستی دوست را مهمان شد
التمثّل فی ریا الحّب : آن شنیدی که عُمّر خطاب
حکایت در بیوفایی : قصهای یاد دارم از پدران
در صفت ابلهان گوید : صحبت ابلهان چو دیگ تهیست
فی تحقیق العشق : آن شنیدی که در عرب مجنون
التمثّل فیالانسان و عمله : آن نبینی که پادشهزاده
التمثّل فی صفةالانسان : آن شنیدی که رفت زی قاضی
التمثیل فی شکر هدایةالاسلام : بود عمّر نشسته روزی فرد
التمثیل فی صلابة طریقالاسلام : رفت زی روم و فدی از اسلام
فی صفةالنّفس واحواله : دزد خانه است نفس حالی بین
قال النّبی علیهالسّلام: ان الشّیطان فی عروق ابنآدم یجری مجری الدّم : در درون تو خصم با تو بهم
مثل اندر حال ادبار : خوش دلی از پی سخن پاشی
التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق : بود مردی مُعیل بس رنجور
حکایت در ظالم و مظلوم : کودکی با حریف بیانصاف
ذکر انقطاع نسب : آدم پاک را برآر از گِل
صفةالمغرورین فی دارالدّنیا : آن شنیدی که حامد لفاف
التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها : خواجهای را به مردمی دربست
در کاهلی گوید : بشنو از بارگاه مصطفوی
محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن : زین زمین خسی به چرخ کسی
اندر دور قمر و گردش روزگار : دور ماهست و خلق را از ماه
فیالحرکة و ترک الاوطان فی طلبالآخِرَة، قال النّبی علَیهالسّلام: اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیهالسّلام: سافِرُوا تغنموا، ولاتفخروا بالوطن : کرده بر تارک هوا گردان
حکایت : آن شنیدی که پیر با همراه
حکایت : آن شنیدی که گفت دمسازی
اندر موعظت و نصیحت گوید : صحبت زیرکان چو بوی از گُل
فیالادب و شرفالنّفس : هرکه شاگرد روز شب نبود
اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن : سر چه پوشی که در بهاران گِل
التمثیل فی حفظ اسرارالملوک : بود مردی علیل از ورمی
حکایت : بود اندر سرخس یک روزی
در صفت اهل تصوّف : هر گدایی که بینی از کم کم
حکایت در حقیقت تصوّف : صوفیی از عراق با خبری
اندر صفت بیابان گوید : تنگی راه را صفت بشنو
اندر تصوّف و زهد ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة : آنکه در بند مال و اسبابند
در طلب کردن از در دلها : درِ دل کوب تا رسی به خدای
فی ذمّالطمع والحرص : دل خود را ز تاب و تابش طمع
اندر بیان حال صوفی و ستایش صوفیان فرماید علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر : تازه اندر بهار حق صوفیست
التمثیل فیتعلیم الابالغافل لابن الجاهل فیالتصوّف : پسری داشت شیخ ناهموار
فیالتفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف : دست دین کن به علم و عدل قوی
در دنیا نابودن به که بودن : یک جهانند زیر این افلاک
اندر صفت صورت عالم : تو به گوهر ورای دو جهانی