یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمینالدّولة و امینالملّة کهفالاسلام والمسلمین ابا الحارث بهرامشاهبن مسعود نوّراللّٰه مضجعه : ای سنایی به گرد رضوان پوی
اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه : مثَل ابتدای دولت شاه
فی خصاله و فضیلته : عرش اگر بارگاه را زیبد
فی صفة سهمه و اقباله : از مدد نیزه نیزه بود آن روز
در بیداری از خواب غفلت گوید : بنه ای عدل تو بقای جهان
فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة : ای ز انصاف و عدل بالاتر
حکایت زن دادخواه با سلطان محمود : آن شنودی که بود چون در خورد
خواب عبداللّٰهبن عمربنالخطّاب : دید یک شب به خواب عبداللّٰه
حکایة فی عفوالملک و عدله : احنف قیس بهر جمعی اسیر
حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه : روزی از روزها به وقت بهار
در کفایت و رای پادشاهی : شاه شاهان یمینِ دین محمود
در وصف بدان گوید : من ندانم ز جملهٔ اشرار
حکایت در عدل سلطان : گفت روزی حکایتی پیری
فی معانی القاضی الجاهل الظالم : آن شنیدی که در دهی پیری
در خون ناحق ریختن حکایت مأمون : چون تبه شد خلافت مأمون
التمثّل فی عصمة قتل المظلوم : همچنین شاه ماضی با جود
حکایت در حلم و بردباری نوشیروان : حاجبی بُرد جام نوشروان
در عدل پادشاه و صفت آن : عدل کن زانکه در ولایت دل
حکایت : شحنهای در دهی شبی سرمست
حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت : گفت یک روز کوفیی به هشام
در عدالت و ستم ناکردن : شاه چون بستد از رعیّت نان
فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه : با سلاطین چو گفت خواهی راز
در پند و نصیحت پادشاه گوید : همه خلق آنچه ماده وانچه نرند
حکایت در عفو پادشاه : آن شنیدی که گفت نوشروان
حکایت اندر کار نادانی و بیسیاستی پادشاه : به نقیبی بگفت روزی امین
اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان : شاه محمود زاولی به شکار
در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان : بشنو تا ابوحنیفه چه گفت
فی تقلیدالملک : کس به تدبیر سفله ملک نراند
در بینوایی و فقر دبیران گوید : ور دبیر از تو بینوا باشد
مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه : پای برنه بر آسمان سرمست
فی صفةالعلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهماللّٰه : عالمانت چو تیغ چیره زبان
ستایش امیرجلالالدولة ابوالفتح دولتشاهبن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم : تا دل و دولتست و بینایی
در راستی میان جور و عدل : از عقوبت سه حرف بیش مگیر
اندر رادی و حسن سیرت پادشاه : سال قحطی یکی به کسری گفت
در تعهّد علمای دیندار : علما جز امین دین نبوند
حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن : یافت شاهی کنیزکی دلکش
در عدل نمودن و ظلم کردن : دولت اکنون ز امن و عدل جداست
در سیاست پادشاه : ملک چون بوستان نخندد خوش
در حکم راندن پادشاه : پایهٔ قدر آن جهانی جوی
اندر مدح صدرالامام تاجالوزراء ابیمحمدبن الحسنبن منصور گوید : سرِ احرار سیّدالوزرا
در مدح نظامالملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی : خواجه بونصر نائب دستور
مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه : آنکه بر مملکت ظهیرست او
اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهماللّٰه : پس از این خواجه خواجگان دگر
در مدح اقضیالقضاة جمالالدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری : چون از این طایفه گذر کردی
در مدح اقضیالقضاة نجمالدّین ابوالمعالیبن یوسفبن احمد الحدّادی : نام او در عمل صحیحالجهد
در مدح شیخالامام جمالالدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی : بعد او خواجهٔ امام امین
در مدح صدرالدّین شمسالائمه ابوطاهر عمر : صدر دین شمسهٔ ائمّه عُمَر
فی وصفالحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة : چون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم) و همان گفتیم که مهتر عالم و سیّد کائنات «و سرور موجودات» صلّیاللّٰه علیه و آله و سلّم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت «علی نفسک» و بعد از آن به مناقب و فضائل وزراء و اصحاب قلم و شمائل قضاة و ائمهٔ دین کثّرهماللّٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جلّ ذکره درخواسته میآید تا مگر از جملهٔ این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللّٰه پسندیده آید و محلِّ قبول یابد که بدان یک بیت بندهٔ ضعیف با حکمای اوّلین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گوید:از کبر من آسمان سای شود
اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید : ای سنایی چو یافتی امکان
فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره : چونکه بهرامشاه شه باشد