فصل فی بیان سبیلالسعادة والطریق المستقیم : چون تو بر ذرهّای حساب کنی
فی شکایة اهل الزمان : اندرین عصر بوالفضولی چند
فیالمعذرة والتقصیر : تا به دل بر گنه دلیر شدم
فیالحقیقة والطریقة : راه دور از دل درنگی تست
در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست : آن شنیدی که زاهدی آزاد
حکایت : آن شنیدی که در حد مرداشت
فی مثالب شعراء المدّعین : چون ستودی بسی عدولان را
فی مثالب المنحولین : وانکه هستند در سخن منحول
فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال : تا توانی به گرد عامه مگرد
اندر مذمّت فرزند گوید : بود فرزند بد بود به دو باب
اندر خویشان گوید فیمذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن : این گُره را که نام کردی خویش
در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام : عامه تا در جهانِ اسبابند
فی مذمةالاعداء و نصیحةالاولیاء : ای منیری نمود مهتابت
اندر مذمّت برادران گوید : دوست جو از برادران بگسل
اندر مذمّت خواهران گوید : ور ترا خواهر آورد مادر
حکایت هزل : کلکی بر مناره کودک خرد
اندر مذمّت دختر گوید : ور بود خود نعوذباللّٰه دخت
فی مذمّة الختن : کیست این هست مر مرا داماد
اندر مذمّت عمّ گوید : آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند
حکایة فیالتّمثّل الصوفی : آن شنیدی که بُد به شهر هری
اندر مذمّت خال گوید : خال کآزار تو گزیده بُوَد
اندر خویش لشکری گوید : موش کز دشت در دکان افتد
ذکر انواعالشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید : هرکه شد کونپرست بر خیره
در معنی زناشویی گوید : از غلام آنکه زی عیال آمد
حکایت و مثل : آن جوانی به درد مینالید
التمثیل فیالمطایبة بطریق الهزل : بود گرمی به کار دریوزه
اندر مذمّت خویش صوفی گوید : باز اگر خویش باشدت صوفی
اندر قرابت فقیه گوید : ور بود خود فقیه خویشاوند
حکایت و ضربالمثل : آن شنیدی که از کم آزاری
در صفت جاهجویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید : وین گروهی که نو رسیدستند
اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید : خلق را زیر گنبد دوّار
در حق پارسایان گوید : آن کسانی که راه دین رفتند
حکایت : قحطی افتاد وقتی اندر ری
در حق کسی گوید از بزرگان غزنین : بگذر از عالمان و درویشان
در مثالب علوی زرمدی گوید : آخر عمرت از دل تفته
در هجو شعراء بد گوید : یک رمه ناشیان شعر پراش
اندر هجو حکیم طالعی گوید : وین دگر هست شاعری به دروغ
دیگری را گوید : بوده مامات اسب و بابات خر
در مذمّت خدمت مخلوق گوید : وان کسانی که بارِ خلق کشند
فی تفصیل العلل و بیانالامراض : سکته از انسداد بطن دماغ
در مذمّت طبیبان جاهل گوید : وین اطبا که خالیاند از طبّ
التمثّل فیالقناعة و ترک الحاجة : بود بقراط را خُمی مسکن
در مناقب اطباء عالِم گوید قالالنّبی صلیاللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علمالابدان و علمالادیان : باز مردی که وی طبیب بُوَد
حکایت : دید وقتی عزیز عزرائیل
تفصیل العلل و هی خمسون نوعا : نبض و قاروره و رسوب و علل
در طبیبان نادان گوید : این نمودیم حدّ این پنجاه
فی صفة الافلاک : فلک تاسع است بر ز افلاک
فی صفةالسّعد والنّحس منالکواکب السبعة : دو ازین هفتگانه نحس نهند
در بیان طبایع چهارگانه : جوهر آتش است بعد از هفت
در صفت بروج دوازدهگانه : حمل و ثور و پیکر جوزا
در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید : شرف آفتاب در حملست
فی تسویة البیوت : اختراعی چنین هرآنکه نهاد
التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم : بود وقتی منجّمی کانا
صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة : غافلند این منجّمان از کار
در حق مردم و آدمی گوید : پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد