سرآغاز : الاهی سینهای ده آتش افروز
حکایت : یکی فرهاد را در بیستون دید
در ستایش پروردگار : به نام چاشنی بخش زبانها
در راز و نیاز با خداوند : خداوندا نه لوح و نه قلم بود
در ستایش حضرت پیغمبر«ص» : حکیم عقل کز یونان زمین است
در چگونگی شبی که پیغمبر بر آسمان بر شد : شبی روشنتر از سرچشمهٔ نور
در ستایش حضرت علی «ع» : نه هر دل کاشف اسرار «اسرا» ست
گفتار در آرایش و نکویی سخن : سخن صیقلگر مرآت روح است
حکایت : به حربا گفت خفاشی که تا چند
گفتار در نکویی خموشی و عشق : بیا وحشی خموشی تا کی و چند
گفتار در چگونگی عشق : یکی میل است با هر ذره رقاص
حکایت : به مجنون گفت روزی عیب جویی
گفتار در ستایش عشق : زبان دان رموز کیمیا کیست
حکایت : یکی صیاد مرغی بسته پر داشت
گفتار در بیرون آمدن شیرین از مشکوی خسرو : بت پر شکوه ماه پر شکایت
گفتار اندر طلب نمودن شیرین استادان پرهنر را برای بنا نمودن قصر شیرین و یافتن خادمان فرهاد را : بنایی را که باشد حسن بانی
گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین : حریص گنج بنای گهر سنج
در جواب گفتگوی شیرین و قبول نمودن فرهاد کندن کوه بیستون را به جهت عمارت : بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
در صفت مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نموده و گفتگوی او با دایه در ستایش حسن خویش : همایون دشتی و خوش مرغزاری
در پند دادن دایه به شیرین و دلداری از نازنین گوید : ز شاخی عندلیبی کرد پرواز
حکایت : زلیخا را چو پیری ناتوان کرد
گفتار در آغاز داستان و چگونگی عشق : مرا زین گفتگوی عشق بنیاد
گفتار در رفتار خادمان شیرین به طلب نزهتگاه دلنشین و پیدا نمودن دشت بیستون و خبردادن شیرین را : خوشا خاکی و خوش آب و هوایی
گفتار درآوردن خادمان شیرین فرهاد را در نزد آن ماه جبین و دلربایی آن نازنین از فرهاد : چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار
گفتار اندر دلربایی شیرین از فرهاد مسکین و گفت و شنید آن دو به طریق راز و نیاز در پردهٔ راز : خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام
در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین : چو دید آن نوش لب شوخ پریزاد
در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت : خوشا بیصبری عشق درون سوز
در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین : عجب دردیست خو با کام کردن
در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور : اثرها دارد این آه شبانه
در حکایت گفتگوی آن بیخبر از مقامات عشق با مجنون و جواب دادن مجنون : شنیدم عاقلی گفتا به مجنون
در جستجوی جایی دلکش و سرزمینی خرم : ز هم پرواز اگر مرغی فتد دور
در ستایش معرفت و مقام عشق : هزاران پرده بر قانون عشق است
در گفتگوی شیرین با فرهاد و تعریف کوه بیستون و مأمور نمودن فرهاد به کندن کوه بیستون : خوش آن بیدلی که عشقش کافر ماست
در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت : چو آن مه بر فراز بیستون شد
در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانیست : اگر خواهی بماند راز پنهان
در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او : بهار دلکش و باغ معانی
در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران : که از ما آفرین بر آن خداوند
در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون : بهر جا وصل از دوری نکوتر
پاسخ دادن شیرین فرهاد را : چو از فرهاد، شیرین قصه بشنید
نازل شدن شیرین به دلجویی فرهاد مسکین در دامنهٔ کوه بیستون : چو نازل شد به فرش سبزه چون گل
غزل خواندن فرهاد : که بر رویم نگاهی کن خدا را
پاسخ دادن شیرین پرستاران را : بگفت از راز من پوشیده دارید
در بیان مصاحبت شیرین با فرهاد در آن شب : چو شیرین کوهکن را دید با خویش
امتحان کردن شیرین فرهاد را در عشق : به گرمی گفتش ار کار دگر هست