(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند : بکاری بایزید عالم افروز
(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام : مگر ابن المبارک بامدادی
(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد : یکی حبشی بر پیغامبر آمد
(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت : عروسی خواست مردی چون نگاری
(۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او : چو اسکندر بزاری در زمین خفت
(۱۲) حکایت دیوانه : یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود
المقالة الحادی عشر : پسر گفتش اگر در جاه باشم
جواب پدر : پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاه
(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد : بزرگی بود از اصحاب توحید
(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید : یکی تابوت میبردند بر دست