بخش ۱۲۱ – تأسف بر مرگ شمسالدین محمد جهان پهلوان : چه میگفتم سخن محمل کجا راند
بخش ۱۱۱ – صفت شیرویه و انجام کار خسرو : چو خسرو تخته حکمت در آموخت
بخش ۱۱۲ – کشتن شیرویه خسرو را : شبی تاریک نور از ماه برده
بخش ۱۱۳ – جان دادن شیرین در دخمه خسرو : چو صبح از خواب نوشین سر برآورد
بخش ۱۱۴ – نتیجه افسانه خسرو و شیرین : تو کز عبرت بدین افسانه مانی
بخش ۱۱۵ – در نصیحت فرزند خود محمد گوید : ببین ای هفت ساله قرهالعین
بخش ۱۱۶ – در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را : چنین گفت آن سخن پرداز شبخیز
بخش ۱۱۷ – نامه نبشتن پیغمبر به خسرو : خداوندی که خلاقالوجود است
بخش ۱۱۸ – معراج پیغمبر : شبی رخ تافته زین دیر فانی
بخش ۱۱۹ – اندرز و ختم کتاب : نظامی هان و هان تا زنده باشی