بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهد : میر چون آتش شد و برجست راست
بخش ۱۶۳ – حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم : آن یکی بودش به کف در چل درم
بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را : شاه با دلقک همی شطرنج باخت
بخش ۱۶۴ – صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض : مر خلیفهٔ مصر را غماز گفت
بخش ۱۴۹ – قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است : مصطفی را هجر چون بفراختی
بخش ۱۵۰ – جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهم : میر گفت او کیست کو سنگی زند
بخش ۱۵۱ – دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد : آن شفیعان از دم هیهای او
بخش ۱۵۲ – باز جواب گفتن آن امیر ایشان را : گفت نه نه من حریف آن میم
بخش ۱۵۴ – دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست : این سخن از حد و اندازهست بیش