شمارهٔ ۳۶۴ : در کهنسالی نیفتد کافر از سامان خویش!
شمارهٔ ۳۶۵ : حسن هیهات است بردارد نظر از روی خویش
شمارهٔ ۳۶۶ : صنوبر قامتی کز خاک می روید گرفتارش
شمارهٔ ۳۶۷ : در آن محفل که برخیزد نقاب از روی گلپوشش
شمارهٔ ۳۶۸ : تماشای جمال خود چنان برده است از هوشش
شمارهٔ ۳۶۹ : دل خونین چنان آمیخت با فولاد پیکانش
شمارهٔ ۳۷۰ : قلم ماری است کز رشوت بود افسون گیرایش
شمارهٔ ۳۵۷ : سامان دهر را همه اسباب غم شمار
شمارهٔ ۳۵۸ : در دیده ها اگر چه بود راه هند دور
شمارهٔ ۳۵۹ : مخور فریب محبت ز ناله همه کس