فقرۀ ۱۵۲ : چهار کار دژآگاهی (نادانی) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (یعنی: زبردستی و زورمندی) نمودن، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (جوان) که زنی پیر به زنی کند.
فقرۀ ۱۵۳ : مردم دوستی از بنیک منشی (یعنی هواداری اصول) و خوبخیمی (یعنی خوشخویی) از خوب ایواژی (آراستگی) بتوان دانست.
فقرۀ ۱۵۴ : و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (یعنی بهترین بخش و توفیق) است.
فقرۀ ۱۰۹ : هرکه او هیمالان (یعنی خصمان) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.
سیروزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸) : هرمزد روز می خور و خرم باش.
فقرۀ ۹۴ : با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد – هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.
فقرۀ ۹۵ : شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.
فقرۀ ۹۶ : سخن دوآیینه (به دورویی و تذبذب) مگوی.
فقرۀ ۹۷ : به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ (گوی) منشین که تو نیز بسیار دردمند نهبوی. (کذا)
فقرۀ ۹۸ : آسان پای (ضد گرانجان) باش تا روشن چشم باشی.