ذره : شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
ذره و خفاش : در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل : ای که عمریست راه پیمائی
خوان کرم : بر سر راهی، گدائی تیرهروز
خون دل : مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
توانا و ناتوان : در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
درخت بی بر : آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
توشهٔ پژمردگی : لالهای با نرگس پژمرده گفت
دریای نور : بالماس میزد چکش زرگری
تهیدست : دختری خرد، بمهمانی رفت