دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی

تا بنشستی بر درِ ما بی باکی

دستی که به دامن وصالت نرسد

در گردنِ خاک کن که مشتی خاکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *