بخش ۲۷ – خردنامه فیثاغورس : چنین است در سفرهای قدیم
بخش ۴۱ – داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن : سکندر که صیتش جهان را گرفت
بخش ۲۴ – حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت : به عمان یکی مرغ فرتوت بود
بخش ۲۸ – حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار : به بغداد شد گامزن زیرکی
بخش ۳۷ – در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید : بیا ای چو عیسی تجرد نهاد
بخش ۳۴ – حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازند : غریبی ز فضل و هنر بهره ور
بخش ۳۶ – حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده : خلیفه که سلطان آفاق بود
بخش ۲۵ – خردنامه بقراط : ز هر تار حکمت که او تافته ست
بخش ۴۲ – حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد : جوانی به بر جامه خسروی
بخش ۳۵ – خردنامه اسکندر : سکندر که گنجینه راز بود