ابتدا : ابتدا کردم بنام کردگار
وصلت نامه از مقالات شیخ بهلول در رموز توحید : انبیا را داد سر ذوق عشق
آغاز کتاب : عاشقا یک دم در آور سر جان
حکمت حق سبحانه وتعالی عز اسمه در بیرون آوردن آدم را از بهشت برای رموز حقیقی : ای برادر حکمت حق گوش دار
الحکایت الوصال فی شرح البلال : بشنو این رمز از بلال با وفا
الحکایت الرموز سئوال کردن مردی از حضرت شاه اولیا که در بهشت روز هست : بیامد پیش حیدر مرد دانا
الحکایت الرموز داستان حکیم و مرد احول : بود استاد حکیمی پاکباز
فی الوحدة و الکثرت : جهد کن کثرت نه بینی ای پسر
رجوع به قصه : آن حکیم پر خرد در آینه
مطلب در بیان عقل و عشق : عقل اندر کارسازی جهان
مطلب در تنبیه و ترغیب سالک : ای دل آخر یک دمی بیدار شو
در وحدت : چون صفات او احد آمد مدام
شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی : بود سلطانی ورا محمود نام
مطلب در صفت عشاق الهی : جملهٔ مردان زخود فانی شدند
الحکایات و الرموز و پرسیدن سالکی رمز عشق را از عارفی بهلول نام : بود در بغداد مردی با خبر
و منه فی المناجات : من ترا بینم ترا دانم ترا
مطلب در سؤال راه عشق و ترغیب سالک : این چنین رفتند مردان راه دین
المقالة برهان المحققین شیخ لقمان قدس سره : شیخ لقمان از زمان بایزید
المقالة سراج وهاج شیخ منصور حلاج قدس سره و شرح شهادت آن بزرگوار : بود منصور ای عجب شوریده حال
در مناجات کردن شیخ منصور قدس سره در زندان : گفت ای دانندهٔ کون ومکان
در غوغاکردن اهل بغداد بر شیخ منصور رحمةالله و پند دادن مشایخ او را : بار دیگر عالمان جمع آمدند
مطلب در اسرار توحید و رموز عشق : ای برادر غیر حق خود نیست کس
المکاتب و الرموز در رفتن سلطان محمود به سومنات و فتح کردن او : پادشاهی پاکباز و سر فراز
ادامه : جملهٔ مردان ز خود فانی شدند
مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را : بعد لقمان شیخ محمد شد پدید
الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد : بود برنائی بغایت ماهرو
الحکایت المفاتیح القلوب : یک صحابه بود در عهد رسول
حکایت ملاقات کردن حضرت عیسی با یحیی علیه السلام : در خبر دیدم که یحیی دائماً
مطلب در بینشانی : بینشان شو یک دم از یاد و نشان
غزل در بیان مقام انس با حق تعالی : انس چون بادوست باشد باد و آتش هم توئی
حکایت قطب الاولیاء سلطان بایزید قدس سره : سائلی بنشست پیش بایزید
رجوع به مطلب : هیبت حق جمله را یکسان کند
حکایت درویش مسافر : بود درویشی مسافر ای غلام
الحکایت الرموز و تتمهای از حالات شیخ لقمان و آمدن شیخی از بخارا بدیدن او : شیخ لقمان بود در عین وصال
در بیان منزل جمال وجلال حضرت احدیت عز اسمه : بعد از آن بینی جمالی با جلال
در ترغیب سالک در سلوک : جهد کن ای دوست تا واصل شوی
فی الرباعیات در فنای عاشق : ای پاکی تو منزه از هر پاکی
و له ایضاً : در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفت
در مناجات شیخ بهلول و ختم کتاب : پادشاها ره نما این بنده را
و له ایضاً : ای هشت بهشت یک نثار در تو
وله ایضاً : هر دل که ز لطف تو نشان یابد باز
وله ایضاً : ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
وله ایضاً : ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آری
وله ایضاً : ای آنکه چنانکه مصلحت میدانی
وله ایضاً : کاری که ورای کفر و دین میدانم
وله ایضاً : از سر تو هر که با نشان خواهد بود
وله ایضاً : بی یاد تو دل چو سایه در خورشید است
وله ایضاً : گیرم که به تو لطف الهی آمد
فی الموت : چون روی تو در هلاک خواهد آمد
فی الموت : از آتش دل چو دود برخواهی خواست
فی الموت : زان پیش که در عین هلاکت فکنند
فی الموت : تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیست
و له ایضاً : گاهی به قبول خلق خواهی آویخت
و له ایضاً : گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
و له ایضاً : چون آفت بیقیاس داری در پی
و له ایضاً : بگشای نظر خلق پراکند نگر
و له ایضاً : هر رنگ که ممکن است آمیخته گیر
و له ایضاً : ره بس دور است توشه بردار و برو
و له ایضاً : گیرم که جهان بکام دیدی و شدی
و له ایضاً : قومی که بخواب مرگ سرباز نهند
و له ایضاً : در حبس وجود از چه افتادم من
و له ایضاً : خلقی که در این جهان پدیدار شدند
و له ایضاً : بس خون که دلم ز اول کار بریخت
و له ایضاً : تا چند زمرگ غمناک شوی
و له ایضاً : ماتمزدگان عالم خاک هنوز
و له ایضاً : چون رفت ز جسم جوهر روشن ما
و له ایضاً : هر خاک که درجهان کسی فرسود است
و له ایضاً : لاله ز رخ چو ماه میبینم من
و له ایضاً : هر کوزه که بیخود بدهن باز نهم
و له ایضاً : بر بستر خاک خفتگان میبینم
و له ایضاً : هر سبزه و گل که از زمین بیرون رست
و له ایضاً : ای اهل قبور خاک گشتید و غبار