فقرۀ ۱ : این‌پیدا (‌است‌) که‌آذرپاد را فرزند تنی‌زاد نبود، و از آن پس آیستان «‌نیاز و دعا» به یزدان کرد، دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود، هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد، وکفت که برخیز پسرم تا(‌ت‌) فرهنگ برآموزم‌.

فقرۀ ۲ : پسر من‌! کرفک‌اندیش بوی‌، نه گناه‌اندیش‌، چه مردم تا جاودان زمان زنده نی‌، چه چیز که آن مینوی (‌است‌)‌، بایستنی‌تر (‌پاینده‌تر)

فقرۀ ۳ : آن گذشته فراموش کن‌، و ان ناامده را بیش (‌و) تیمار مبر.

فقرۀ ۴ : بخدای و سردار مرد، وستار وکستاخ مباش‌.

فقرۀ ۵ : هرچه به تو نه نیکواست تو نیز به دگرکس مکن‌.

فقرۀ ۶ : اندر خدایان و دوستان یگانه باش.

فقرۀ ۸ : هرکه با تو به خشم وکین رود هرآینه از وی دور باش‌

فقرۀ ۹ : باستان (‌آغاز و همواره‌) و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود.

فقرۀ ۱۰ : به چیز یزدان و امهرسپندان توخشا (‌توزنده – عمل کننده‌) و جان‌سپار باش.

فقرۀ ۱۳ : زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ بمهل‌، کت تیمار و بیش (‌رنج و غم‌) گران نرسد و پشیمان نشوی‌.

فقرۀ ۱۴، ۱۵ : بیگاه مخند. پیش و پس پاسخ به پیمانه گیر (‌پیمان – انداز)

فقرۀ ۱۶ : به هیچ کس افسوس (‌استهزاء‌) مکن.

فقرۀ ۲۲ : از بدگوهر مرد، و بد تخمه مرد افام مستان و مده‌، چه وخش گران باید دادن و همه گاه به درخانهٔ تو بایستد و همیشه پیامبر به درگاه تو برپای دارد و ترا زیان گران از وی باشد.

فقرۀ ۲۳ : دشن چشم (‌بدچشم‌) مرد به یاری مگیر.

فقرۀ ۲۴ : بر ارشکین (‌حسود) مرد خواسته منمای‌.

فقرۀ ۲۵ : اندر پادشاهان وژیر ( گزیر، چاره و تدبیر) به دروغ به پایان مبر.

فقرۀ ۲۶ : از سیزک (‌خبرچین‌) و دروغ مرد سخن مشنو.

فقرۀ ۲۷ : به بادافره بر مردمان کردن‌، ورندک (‌برنده – تندرو) مباش‌

فقرۀ ۲۸، ۲۹ : اندر خوردن با مردم همچشمی و پیکار مکن‌، مردم را مزن‌.

فقرۀ ۳۱ : با آزادچهره ‌مرد (‌نجیب مرد) کارآگاه و زیرک و خوش‌خیم‌مرد، همپرسشی (‌صحبت‌) کن و دوست باش‌.

فقرۀ ۳۲ : به نبرد بسیار بیندیش که بار گران با تو نباشد.

فقرۀ ۳۳‌ : از کینه‌ور مرد پادشاه (‌صاحب‌نفوذ) دور باش‌.

فقرۀ ۳۴ : با دبیر مرد همال (‌خصم‌) مباش‌.

فقرۀ ۳۶ : ‌پیشگاه مرد دانا را گرامی دار و از وی سخن پرس و سخنش بشنو

فقرۀ ۳۸ : کسی که او را شرم نیست ازش خواسته مگیر.

فقرۀ ۳۹ : چشم آگاه را به هیچ چیز گرو منه‌.

فقرۀ ۴۰ : نه به راست نه به دروغ سوگند مخور.

فقرۀ ۴۱ : چون تو را کدخدایی کردن کام است‌، نخست هزینه (‌نفقه‌) به میان کن.

فقرۀ ۴۳ : اگرت خواسته بود، نخست آب ورز و زمین بیش بخر چه اگر برندهد هر آینه‌اش بن به میان باشد.

فقرۀ ۴۴ : چند توانت بود مردم (را) به زبان میازار.

فقرۀ ۴۷ : بر هیچ کس فریفتاری (‌فریبندگی‌) مکن‌، که تو نیز بسیار دردمند نشوی.

فقرۀ ۴۸‌ : پیشوا مرد، گرامی و مه (‌بزرگ) دار و سخنش بپذیر.

فقرۀ ۴۹ : جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر.

فقرۀ ۵۰ : شرم‌گین زن اگر با تو دوست بود ا‌وی را به زنی‌، بر زیرک‌مرد دانا ده‌، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.

فقرۀ ۵۱، ۵۲ : آشکاره‌گوی باش (‌صریح اللهجه‌). به جز به اندیشه سخن مگوی.

فقرۀ ۵۵ : خوب‌خیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر ، هرآینه او را خواسته از یزدان برسد.

فقرۀ ۵۶ : به مرد مه‌سال (‌زیاد سال‌) افسوس‌(‌استهزاء‌)‌مکن‌،‌چه‌تو نیز بسیار مه‌سال شوی‌

فقرۀ ۵۷ : ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن، گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندان‌بان کن.

فقرۀ ۵۸ : اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده‌، چه دبیری چشم‌روشی است‌.

فقرۀ ۵۹ : سخن بنگرش (‌ملاحظه و تامل‌) کوی‌، چه سخنی است ( که‌) گفتن به و سخنی هست که پاییدن (تأمل) و آن پاییدن به از آن گفتن.

فقرۀ ۶۱ : زده مرد (‌را) استوار مدار، و آپریکان (‌آبرمند) مرد (‌را) چگونه که آیین بود، هزینه به او ده‌.

فقرۀ ۶۵ : خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی‌.

فقرۀ ۶۶ : اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش

فقرۀ ۶۷ : از دادمه (‌بزرگ‌تر از خود) و بهمرد سخن پرس.

فقرۀ ۶۸ : از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن.

فقرۀ ۶۹ : بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن (‌در نظر بگیر).

فقرۀ ۷۰ : به هرکس و هر چیز وستار (سست) و گستاخ مباش.

فقرۀ ۷۲، ۷۳ : بی گناه باش که بی‌بیم باشی‌. سپاس‌دار باش که به نیکویی ارزانی باشی.

فقرۀ ۷۴ : یگانه باش که واپریکان (‌آبرومند) باشی.

فقرۀ ۷۵ : راست گوی باش که استوار (‌مورد اعتماد) باشی.

فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸ : خردتن (‌فروتن‌) باش که بسیار دوست شوی‌. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوش‌زیست باشی‌.

فقرۀ ۷۹ : خوش بهر دین‌دوست باش که اهرو (‌اشو ـ مقدس‌) باشی

فقرۀ ۸۰ : روان پرسیدار (‌با وجدان و روحانی‌) باش که بهشتی بوی.

فقرۀ ۸۱ : دادار باش که گروزمانی (‌ملکوتی‌) شوی.

فقرۀ ۸۲ : زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.

فقرۀ ۸۳ : خرد بوده (‌پست و بی‌اصل‌) واپیشوار (‌؟‌) مردم را نگاه مدار (‌تفقد و احسان مکن‌) چه ترا سپاس نخواهد داشت‌.

فقرۀ ۸۴ : خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.

فقرۀ ۸۵ : به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش‌) چه از نماز بردن پشت به‌نشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود.

فقرۀ ۸۶ : فرتم سخن (‌سخن عالی‌) به دشچهر (‌بدذات‌) مگوی.

فقرۀ ۸۷ : چون به‌ انجمن خواهی نشست نزدیک‌ مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.

فقرۀ ۸۸ : به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری‌ منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند.

فقرۀ ۸۹ : به‌خواسته و چیزگیتی گستاخ‌مباش‌،‌چه‌خواسته و چیز (‌مال و منال‌) گیتی ایدون همانا چون‌مرغی‌است که‌ازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.

فقرۀ ۹۰ : اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان‌بردار باش‌، چه مرد را تا پدر و مادر زنده‌اند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (‌او را) بخوار دارد.

فقرۀ ۹۱ : دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (‌؟‌) اندر آید.

فقرۀ ۹۲ : اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی‌، به کس دشنام مده‌.

فقرۀ ۹۳ : تند هلک‌گوی (‌عصبانی و دیوانه‌وار) مباش‌، چه تند هلک‌گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.

فقرۀ ۹۴ : با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد – هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.

فقرۀ ۹۵ : شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.

فقرۀ ۹۶ : سخن دوآیینه (‌به دورویی و تذبذب‌) مگوی.

فقرۀ ۹۷ : به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ ‌(گوی‌) منشین که تو نیز بسیار دردمند نه‌بوی‌. (کذا)

فقرۀ ۹۸ : آسان پای (‌ضد گرانجان‌) باش تا روشن چشم باشی.

فقرۀ ۱۰۰ : دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.

فقرۀ ۱۰۱ : دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه‌تر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.

فقرۀ ۱۰۲ : به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.

فقرۀ ۱۰۳ : دهیوپد مرد (‌شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.

فقرۀ ۱۰۴ : و تراگویم ای پسر من‌، نیکوترین دهشیاری به مردمان‌، گوهر خرد است‌. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.

فقرۀ ۱۰۵ : به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (‌است‌) و بزرگتر از آن امید به مینو است‌.

فقرۀ ۱۰۷ : نام خویش را، خویشکاری خویش به‌مهل‌. (‌یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن‌)‌.

فقرۀ ۱۰۸ : دست از دزدی و پای از بی‌خویشکاری رفتن‌ و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.

فقرۀ ۱۰۹ : هرکه او هیمالان (‌یعنی خصمان‌) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.

فقرۀ ۱۱۰ : نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود.

فقرۀ ۱۱۲ : شراب به پیمان (‌یعنی به اندازه‌) خور چه هر که او شراب بی‌پیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.

فقرۀ ۱۱۳ : هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی‌، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.

فقرۀ ۱۱۴ : اگر بس آشنا و آب (‌یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (‌ظ‌. ستمبه = مخوف‌) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری‌.

فقرۀ ۱۱۵ : به هیچ آیین مهر دروغی (‌یعنی بدعهدی‌) مکن که ترا خوره پسین نرسد.

فقرۀ ۱۱۶ : خواستهٔ کسان‌ دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به‌ خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (‌محو‌) گردد،‌ زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش…

فقرۀ ۱۱۷ : … شاد مباش‌، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.

فقرۀ ۱۱۸ : مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خو‌یی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.

فقرۀ ۱۱۹ تا ۱۴۸ : اینجا یک سی‌روزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم‌.

فقرۀ ۱۴۹ : چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش‌، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش‌، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس‌.

فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱ : به خوردن خورش‌ها حریص مباش‌، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه‌آور نباشی‌.

فقرۀ ۱۵۲ : چهار کار دژآگاهی (‌نادانی‌) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (‌یعنی‌: زبردستی و زورمندی‌) نمودن‌، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگ‌ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (‌جوان‌) که زنی پیر به زنی کند.

فقرۀ ۱۵۳ : مردم دوستی از بنیک منشی (‌یعنی هواداری اصول‌) و خوب‌خیمی (‌یعنی خوش‌خویی‌) از خوب ایواژی (آراستگی‌) بتوان دانست‌.

فقرۀ ۱۵۴ : و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (‌یعنی بهترین بخش و توفیق‌) است‌.