فقرۀ ۵۰ : شرمگین زن اگر با تو دوست بود اوی را به زنی، بر زیرکمرد دانا ده، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.
فقرۀ ۵۱، ۵۲ : آشکارهگوی باش (صریح اللهجه). به جز به اندیشه سخن مگوی.
فقرۀ ۵۳ : به مرد بیآیین هرآینه وام مده.
فقرۀ ۵۴ : زن فرزانه و شرمگین دوست دار
فقرۀ ۵۵ : خوبخیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر ، هرآینه او را خواسته از یزدان برسد.
فقرۀ ۵۶ : به مرد مهسال (زیاد سال) افسوس(استهزاء)مکن،چهتو نیز بسیار مهسال شوی
فقرۀ ۵۷ : ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن، گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندانبان کن.
فقرۀ ۵۸ : اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده، چه دبیری چشمروشی است.
فقرۀ ۲۵ : اندر پادشاهان وژیر ( گزیر، چاره و تدبیر) به دروغ به پایان مبر.
فقرۀ ۴۲ : خویشتن را زن، خود بخواه.