داستان مسافرت به یزد : هفتهای بود کاندر آن خانه
قطعه : لولیئی گفت با پسر، هشدار
در شکایت از خالق : چون که نومید بودم از تهران
غزل در بیان مذهب نوخاستگان : مرد باید که دل دژم نکند
سیل در اصفهان : در زمستان هوای اصفاهان
داستان مرد حکیم : داشت همسایهای به حبس مقیم
آخر سال : ماه اسفند نیز شد گذری
داستان حبس مرد حکیم : یار جست از حکیم زندانی
حکایت کسی که با پلنگ دوستی کرد و موشان را بیازرد : گرگ خوبی ز پردلان گروه
حکایت مرغ پیر که به دام افتاد : خواندم اندر حدیث « کنفوسیوس»