مقدمه : شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعهٔ ترانههای خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیاگیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده.
خیام فیلسوف : فلسفهٔ خیام هیچ وقت تازگی خود را از دست نخواهد داد. چون این ترانههای در ظاهر کوچک ولی پرمغز تمام مسایل مهم و تاریک فلسفی که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکاری که جبراً به او تحمیل شده و اسراری که برایش لاینحل مانده مطرح میکند. خیام ترجمان این شکنجههای روحی شده: فریادهای او انعکاس دردها، اضطرابها، ترسها، امیدها و یأسهای میلیونها نسل بشر است که پیدرپی فکر آنها را عذاب دادهاست. خیام سعی میکند در ترانههای خودش با زبان و سبک غریبی همهٔ این مشکلات، معماها و مجهولات را آشکارا و بیپرده حل بکند. او زیر خندههای عصبانی و رعشهآور مسایل دینی و فلسفی را بیان میکند. بعد راه حل محسوس و عقلی برایش میجوید.
خیام شاعر : آنچه که اجمالاً اشاره شد نشان میدهد که نفوذ فکر، آهنگ دلفریب، نظر موشکاف، وسعت قریحه، زیبایی بیان، صحت منطق، سرشاری تشبیهات ساده بیحشو و زوائد و مخصوصاً فلسفه و طرز فکر خیام که به آهنگهای گوناگون گویاست و با روح هر کس حرف میزند در میان فلاسفه و شعرای خیلی کمیاب مقام ارجمند و جداگانهای برای او احراز میکند.
رباعی ۱ : هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
رباعی ۲ : آورد به اِضطرارم اوّل به وجود،
رباعی ۳ : از آمدنم نبود گردون را سود،
رباعی ۴ : ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،
رباعی ۵ : دل سِرِّ حیات اگر کَماهی دانست،
رباعی ۶ : * تا چند زنم به روی دریاها خشت،
رباعی ۷ : اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من،
رباعی ۸ : این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت،
رباعی ۹ : اَجرام که ساکنان این ایواناند،
رباعی ۱۰ : دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،
رباعی ۱۱ : دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست،
رباعی ۱۲ : آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،
رباعی ۱۳ : * آنان که ز پیش رفتهاند ای ساقی،
رباعی ۱۴ : * آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند،
رباعی ۱۵ : گاوی است بر آسمان قَرینِ پروین،
رباعی ۱۶ : امروز که نوبت جوانی من است،
رباعی ۱۷ : گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.
رباعی ۱۸ : از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
رباعی ۱۹ : افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
رباعی ۲۰ : * با یار چو آرمیده باشی همه عمر،
رباعی ۲۱ : اکنون که ز خوشدلی بهجز نام نمانْد،
رباعی ۲۲ : ایکاش که جای آرمیدن بودی،
رباعی ۲۳ : چون حاصلِ آدمی درین جایِ دودَر،
رباعی ۲۴ : * آنکس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد،
رباعی ۲۵ : گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یزدان،
رباعی ۲۶ : بر لوحْ نشانِ بودنیها بودهاست،
رباعی ۲۷ : چون روزی و عمر بیشوکم نتوانکرد،
رباعی ۲۸ : افلاک که جز غم نفزایند دگر؛
رباعی ۲۹ : ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی،
رباعی ۳۰ : * تا خاکِ مرا به قالب آمیختهاند،
رباعی ۳۱ : * تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟
رباعی ۳۲ : * ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز،
رباعی ۳۳ : در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
رباعی ۳۴ : نیکی و بدی که در نهادِ بشر است،
رباعی ۳۵ : افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
رباعی ۳۶ : افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد،
رباعی ۳۷ : یکچند به کودکی به استاد شدیم؛
رباعی ۳۸ : یارانِ موافق همه از دست شدند،
رباعی ۳۹ : ای چرخِ فلک خرابی از کینهٔ توست،
رباعی ۴۰ : چون چرخ به کام یک خردمند نگشت،
رباعی ۴۱ : یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد،
رباعی ۴۲ : * میپرسیدی که چیست این نقشِ مجاز،
رباعی ۴۳ : جامی است که عقل آفرین میزندش،
رباعی ۴۴ : اجزای پیالهای که درهم پیوست،
رباعی ۴۵ : عالَم اگر ازبهرِ تو میآرایند،
رباعی ۴۶ : از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز،
رباعی ۴۷ : می خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت،
رباعی ۴۸ : * پیری دیدم به خانهٔ خَمّاری،
رباعی ۴۹ : بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت،
رباعی ۵۰ : ما لُعْبَتِگانیم و فلک لُعبَتباز،
رباعی ۵۱ : ای بس که نباشیم و جهان خواهدبود،
رباعی ۵۲ : بر مَفْرشِ خاک خفتگان میبینم،
رباعی ۵۳ : این کهنه رباط را که عالم نام است
رباعی ۵۴ : آن قصر که بهرام درو جام گرفت،
رباعی ۵۵ : مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس،
رباعی ۵۶ : آن قصر که بر چرخ همیزد پهلو،
رباعی ۵۷ : از تن چو برفت جان پاک من و تو،
رباعی ۵۸ : * هر ذره که بر روی زمینی بودهاست،
رباعی ۵۹ : ای پیرِ خردمند پِگَهْتر برخیز،
رباعی ۶۰ : بنگر ز صبا دامن گل چاک شده،
رباعی ۶۱ : ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،
رباعی ۶۲ : چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست،
رباعی ۶۳ : هر سبزه که بر کنار جویی رُستهاست،
رباعی ۶۴ : می خور که فلک بهر هلاک من و تو،
رباعی ۶۵ : دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد،
رباعی ۶۶ : بردار پیاله و سبو ای دلجو،
رباعی ۶۷ : بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،
رباعی ۶۸ : زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری،
رباعی ۶۹ : * بر کوزهگری پریر کردم گذری،
رباعی ۷۰ : * هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،
رباعی ۷۱ : در کارگه کوزهگری کردم رای،
رباعی ۷۲ : این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست،
رباعی ۷۳ : در کارگهِ کوزهگری بودم دوش،
رباعی ۷۴ : گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
رباعی ۷۵ : می خوردن و شاد بودن آیین من است،
رباعی ۷۶ : من بی می ناب زیستن نتوانم،
رباعی ۷۷ : امشب می جامِ یکمَنی خواهمکرد،
رباعی ۷۸ : * چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم سازید،
رباعی ۷۹ : * چون درگذرم به باده شویید مرا،
رباعی ۸۰ : * چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
رباعی ۸۱ : روزی که نهالِ عمر من کنده شود،
رباعی ۸۲ : * در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
رباعی ۸۳ : * یاران به موافقت چو دیدار کنید،
رباعی ۸۴ : * آنانکه اسیر عقل و تمییز شدند،
رباعی ۸۵ : * ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتریم،
رباعی ۸۶ : شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
رباعی ۸۷ : * گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست،
رباعی ۸۸ : گویند: بهشت و حورعین خواهدبود،
رباعی ۸۹ : * گویند: بهشت و حور و کوثر باشد،
رباعی ۹۰ : * گویند بهشتِ عَدْن با حور خوش است،
رباعی ۹۱ : کس خُلْد و جَحیم را ندیدهاست ای دل،
رباعی ۹۲ : * من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
رباعی ۹۳ : چون نبست مقام ما درین دهر مُقیم،
رباعی ۹۴ : چون آمدنم به من نَبُد روز نخست،
رباعی ۹۵ : چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ،
رباعی ۹۶ : * جُز راهِ قَلَندرانِ میخانه مپوی،
رباعی ۹۷ : * ساقی غمِ من بلندآوازه شدهاست،
رباعی ۹۸ : * تُنْگی میِ لَعْل خواهم و دیوانی،
رباعی ۹۹ : * من ظاهرِ نیستی و هستی دانم،
رباعی ۱۰۰ : از من رَمَقی به سعی ساقی ماندهاست،
رباعی ۱۰۱ : ای بیخبران شکلِ مُجَسَّم هیچ است،
رباعی ۱۰۲ : دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است،
رباعی ۱۰۳ : دنیا به مراد رانده گیر، آخِر چه؟
رباعی ۱۰۴ : * رندی دیدم نشسته بر خِنْگِ زمین،
رباعی ۱۰۵ : این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم،
رباعی ۱۰۶ : چون نیست زِ هرچه هست جُز باد به دست،
رباعی ۱۰۷ : بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
رباعی ۱۰۸ : از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
رباعی ۱۰۹ : شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است،
رباعی ۱۱۰ : تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید،
رباعی ۱۱۱ : مهتاب به نور دامن شب بشکافت
رباعی ۱۱۲ : چون عهده نمیشود کسی فردا را،
رباعی ۱۱۳ : این قافلهٔ عمر عجب میگذرد!
رباعی ۱۱۴ : هنگام سپیدهدم خروس سحری،
رباعی ۱۱۵ : وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز،
رباعی ۱۱۶ : هنگام صبوح ای صنمِ فرخْپی
رباعی ۱۱۷ : صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم،
رباعی ۱۱۸ : روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد،
رباعی ۱۱۹ : فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت،
رباعی ۱۲۰ : بر چهرهٔ گُل نسیمِ نوروز خوش است،
رباعی ۱۲۱ : ساقی، گل و سبزه بس طربناک شدهاست،
رباعی ۱۲۲ : چون لاله به نوروز قدح گیر به دست،
رباعی ۱۲۳ : * هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند،
رباعی ۱۲۴ : برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران،
رباعی ۱۲۵ : در دایرهِٔ سپهرِ ناپیدا غور،
رباعی ۱۲۶ : از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،
رباعی ۱۲۷ : ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ،
رباعی ۱۲۸ : * از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی،
رباعی ۱۲۹ : زان پیش که نامِ تو ز عالَم برود
رباعی ۱۳۰ : * ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم،
رباعی ۱۳۱ : * تَن زن چو به زیرِ فَلَکِ بیباکی،
رباعی ۱۳۲ : * می بر کفِ من نِهْ که دلم تاب است،
رباعی ۱۳۳ : می نوش که عمرِ جاودانی این است،
رباعی ۱۳۴ : با باده نشین، که مُلْکِ محمود این است،
رباعی ۱۳۵ : امروز تو را دسترس فردا نیست،
رباعی ۱۳۶ : * دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است،
رباعی ۱۳۷ : تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛
رباعی ۱۳۸ : تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
رباعی ۱۳۹ : لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،
رباعی ۱۴۰ : خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش؛
رباعی ۱۴۱ : فردا علم نفاق طی خواهمکرد،
رباعی ۱۴۲ : گردون نِگَری ز قدِّ فرسودهٔ ماست،
رباعی ۱۴۳ : عمرت تا کی به خودپرستی گذرد،