قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸ : ای عجب ار دشمن من خود منم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ : مانده به یمگان به میان جبال
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ : گرامی چو مال و قوی چون جبال
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ : لشکر پیری فگند و قافله ذل
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ : امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسول
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ : حاجیان آمدند با تعظیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ : این روزگار بیخطر و کار بینظام
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ : اگر کار بوده است و رفته قلم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ : دام است جهان تو، ای پسر، دام
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ : طمع ندارم ازین پس زخلق جاه و محل