قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ : اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ : گویند عقابی به در شهری برخاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ : هر چه دور از خرد همه بند است
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ : سفله جهان، ای پسر، چو چشمه شور است
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ : نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ : چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ : چون در جهان نگه نکنی چون است؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ : ای پسر ار عمر تو یک ساعت است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ : هر که گوید که چرخ بیکار است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ : آن بی تن و جان چیست کو روان است؟