گنج درویش : دزد عیاری، بفکر دستبرد
گرگ و سگ : پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گوهر اشک : آن نشنیدید که یک قطره اشک
گرگ و شبان : شنیدستم یکی چوپان نادان
گوهر و سنگ : شنیدستم که اندر معدنی تنگ
گره گشای : پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گریهٔ بی سود : باغبانی، قطرهای بر برگ گل
گفتار و کردار : به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل بی عیب : بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده : صبحدم، صاحبدلی در گلشنی