عهد خونین : ببام قلعهای، باز شکاری
کمان قضا : موشکی را بمهر، مادر گفت
عیبجو : زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
کوته نظر : شمع بگریست گه سوز و گداز
غرور نیکبختان : ز دامی دید گنجشگی همائی
کودک آرزومند : دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
فرشتهٔ انس : در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
کوه و کاه : بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
فریاد حسرت : فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
فریب آشتی : ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت