فلسفه : نخودی گفت لوبیائی را
قائد تقدیر : کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی : سرو خندید سحر، بر گل سرخ
صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست : برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد : غنچهای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان : شنیدم بود در دامان راغی
سرود خارکن : بصحرا، سرود اینچنین خارکن
طفل یتیم : کودکی کوزهای شکست و گریست
سرو سنگ : نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
طوطی و شکر : تاجری در کشور هندوستان