در حکم راندن پادشاه : پایهٔ قدر آن جهانی جوی
مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه : پای برنه بر آسمان سرمست
فی صفةالعلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهماللّٰه : عالمانت چو تیغ چیره زبان
ستایش امیرجلالالدولة ابوالفتح دولتشاهبن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم : تا دل و دولتست و بینایی
در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان : بشنو تا ابوحنیفه چه گفت
در عدالت و ستم ناکردن : شاه چون بستد از رعیّت نان
حکایت اندر کار نادانی و بیسیاستی پادشاه : به نقیبی بگفت روزی امین
فی تقلیدالملک : کس به تدبیر سفله ملک نراند
در بینوایی و فقر دبیران گوید : ور دبیر از تو بینوا باشد
حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت : گفت یک روز کوفیی به هشام