حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن : یافت شاهی کنیزکی دلکش
در عدل نمودن و ظلم کردن : دولت اکنون ز امن و عدل جداست
در سیاست پادشاه : ملک چون بوستان نخندد خوش
در حکم راندن پادشاه : پایهٔ قدر آن جهانی جوی
حکایت در عفو پادشاه : آن شنیدی که گفت نوشروان
اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان : شاه محمود زاولی به شکار
فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه : با سلاطین چو گفت خواهی راز
در پند و نصیحت پادشاه گوید : همه خلق آنچه ماده وانچه نرند
در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان : بشنو تا ابوحنیفه چه گفت
در عدالت و ستم ناکردن : شاه چون بستد از رعیّت نان