گفتار درآوردن خادمان شیرین فرهاد را در نزد آن ماه جبین و دلربایی آن نازنین از فرهاد : چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار
گفتار در آرایش و نکویی سخن : سخن صیقلگر مرآت روح است
حکایت : به حربا گفت خفاشی که تا چند
گفتار در نکویی خموشی و عشق : بیا وحشی خموشی تا کی و چند
رسیدن ناظر به کوهی که سنگ و شیشهٔ سپهر را شکستی و پلنگش در کمینگاه گردون نشستی : ز ره پیمای این صحرای دلگیر
گفتار در چگونگی عشق : یکی میل است با هر ذره رقاص
گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزهزاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمهسارش خضر از آب زندگانی گذشتی : به جست و جوی آن مجنون گمنام
حکایت : به مجنون گفت روزی عیب جویی
رفتن شاهزاده منظور به شکار و باز را بر کبک انداختن و شام فراق ناظر را به صبح وصال مبدل ساختن : برد ره نکته ساز معنی اندیش
حکایت : یکی فرهاد را در بیستون دید