خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویش

نیست یک تن به تمامی چو من اندر فن خویش

سر مینای می و همت او را نازم

که گرفته است گناه همه بر گردن خویش

این چه بخت است که هر خار که گل کرد از خاک

در دل آبله من شکند سوزن خویش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *