فقرۀ ۱۱۱ : زن گش (بکر) و جوان به زنی بگیر.
فقرۀ ۱۱۲ : شراب به پیمان (یعنی به اندازه) خور چه هر که او شراب بیپیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.
فقرۀ ۱۱۳ : هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.
فقرۀ ۱۱۴ : اگر بس آشنا و آب (یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (ظ. ستمبه = مخوف) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری.
فقرۀ ۱۱۵ : به هیچ آیین مهر دروغی (یعنی بدعهدی) مکن که ترا خوره پسین نرسد.
فقرۀ ۱۱۶ : خواستهٔ کسان دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (محو) گردد، زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش…
فقرۀ ۱۱۷ : … شاد مباش، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.
فقرۀ ۱۱۸ : مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خویی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.
فقرۀ ۱۰۳ : دهیوپد مرد (شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.
فقرۀ ۱۰۴ : و تراگویم ای پسر من، نیکوترین دهشیاری به مردمان، گوهر خرد است. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.