حکایت : آن سلیمان که در جهان قدر
حکایت : گفت در وقت مرگ اسکندر
حکایت : آن شنیدی که با سکندر راد
حکایت : بود در روم بلبل و زاغی
حکایت : بود در شهر بلخ بقّالی
در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن : مبر این زندگی به صدرِ سعیر
التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء : آن شنیدی که در طواف زنی
اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة : شُکر انصاف بر زبان بهار
در تسویت پارسی و تازی : فضل دین در رهِ مسلمانیست
در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست : علم خوان تات جان قبول کند