اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه : تو به قوت خلیفهای به گهر
در حرص و شهوت و خشم گوید : بر سه نوع از ستور و دیو و ددست
در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند : معرفت را شرفت پناهِ شماست
در متابعت نفس و هواناکردن گوید : ای همه ساله هم به مایهٔ دیو
در رنج و زیان جان از تن : فاقه منمای بیش از این جان را
اندر طلب دنیا : هرکه جست از خدای خود دنیی
اندر مذمّت کسانی که به جامه و لقمه مغرور باشند : جامه از بهر عورت عامه است
در طلب دنیا و غرور او گوید : زینة اللّٰه نه اسب و زین باشد
اندر مذمّت مال دوست : سفله چون خواند رو به مهمانش
اندر مذمّت شراب گوید : مرد دینی شراب تا چکند