شمارهٔ ۷۰ : گر پرده ز روی کار بر میداری!
شمارهٔ ۷۱ : تا چند کنی عزیمت دریا ساز
شمارهٔ ۷۲ : هر جانی را که غرق انعام بود
شمارهٔ ۶۳ : گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
شمارهٔ ۶۴ : گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
شمارهٔ ۶۵ : گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
شمارهٔ ۶۶ : در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
شمارهٔ ۶۷ : تا کی خود را ز پای و سراندیشی
شمارهٔ ۵۸ : چون بحر شدی گهر میانِ جان دار
شمارهٔ ۵۹ : کی پشه تواند که ثریا بیند