بخش ۳۹ – داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد : سکندر ز اقصای یونان زمین
بخش ۲۴ – حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت : به عمان یکی مرغ فرتوت بود
بخش ۴۰ – حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام : شنیدم که در عهد نوشیروان
بخش ۲۵ – خردنامه بقراط : ز هر تار حکمت که او تافته ست
بخش ۴۱ – داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن : سکندر که صیتش جهان را گرفت
بخش ۲۶ – حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیم : به یونان حکیمی فلاطون محل
بخش ۴۲ – حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد : جوانی به بر جامه خسروی
بخش ۲۷ – خردنامه فیثاغورس : چنین است در سفرهای قدیم
بخش ۴۳ – داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی : سکندر به سوی ارسطو نوشت
بخش ۲۸ – حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار : به بغداد شد گامزن زیرکی